تبليغاتX
پیاده روهای خیس

پیاده روهای خیس

If ever You Need Me I Hope You"ll Let Me Know

جمعه پانزدهم آبان 1388
سخت گرفته همه دنیا که تو رو رها کنم

 

اوایل زرد پاییز بود و ابتدای سرخ رنگ ِ انار،که  بلوغ دردناک یک شاخه را در دلم حس کردم. وقتی تمام بهار و تابستان گذشته اش را روی آسفالت های خیابان،بالا می آورد و لخت و سوخته زیر باران می ایستاد تا تطهیر شود.
تنها بودم و از کوچه هایی رد می شدم که محل تولد احساس تازه ای بودند در دلم و عجیب بود که تبسم دیوارها را می دیدم، بر تنهایی حضور و حزن عبورم...احساس همان شاخه را چشیدم در مقابل نگاه در و پنجره های قدیمی آن کوچه... و رنج بُردم از یگانگی خودم در مقابل هجو تلخ آسمان بالای سر...
می دانی؟؟؟ من پاییز را با حضور تو تا به حال درک نکرده بودم و خنده  دست اندازش را نیز ندیده بودم.من تا به حال آسمان بالای سرمان را نگاه نکرده بودم،وقتی که دست هایت در دستم بود و از آن کوچه  قدیمی رد می شدیم...آخر ِ نگاه من،همیشه  مسـیر چشـــم های تو بود تا چشـم های خودم...
چه آسمان چشم چرانی دارد این کوچه و تو چه چتر بزرگی هستی برای عریانی های من...حالا که نیستی فهمیده ام دیگر نمی توان تنها عبور کرد...از کوچه هایی که روزی با تو از آن گذشته ام و به دنیا خندیده ام...
نمی شود.نمی آیم.نگو در انتهای کوچه منتظرم هستی...باید بیایی و دسـتم را بگیری...از همـان ابتدای کوچه...و چتر نگاهت را بگیری روی سرم...من به بلوغ درک غربت رسیده ام، ولی هم چنان تو باید عروس خردسال احساسم را در مقابل نگاه هیز کوچه ها همراهی کنی...
همیـــن جا...چهـار زانو خواهم نشسـت...روی زمـین...و می گـذارم گونـــه هایم خیـــس شود و چشــم هایی...که دوستشان داشتی...
همه شاخه ها دوباره زنده می شوند و...تو نیز خواهی آمد...می دانم.

تا ته قصه چه پیدا و چه پنهون با توام

زیر آوار مصیبت یا که بارون با توام

دل به دریا زدم و کاری به دنیا ندارم

تو سکوت سنگی دنیا غزلخون با توام

هر چی تنها تر بشی دنیا تورو کمتر می خواد

خودت اونوقت می بینی چقد فراوون با توام

سخت گرفته همه دنیا که تو رو رها کنم

تو هجوم سختیها ببین چه آسون با توام

تو زمستون سیاه و سینه سوز روزگار

سخته باور مثل جنگل تو بهارون با توام

غرق موج عشقتم هر جا بری باهات میام

تو سکوت برکه و خروش کارون با توام

  

به طرفه العینی ۳ سال گذشت از شبهای غربت نشینیمان 86/08/24

درپناه خدا

+ ساعت: 18:19 | نويسنده: امیررضا  | 


جمعه یکم آبان 1388
توراکجای این قصه گم کردم(2)

 

تو رو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی

دارم خو میکنم با این فراموشی و خاموشی

در پرچین سایه های دلم بغضی کمین کرده است می خواهم مستی تو را به گروگان بگیرم که برایم تکرار ناشدنی باشد.چگونه می توان به جنون لحظه ها لگام بست وقتی عطر تو مست می کند.می خواهم تو را از خلق لحظه های ناب بربایم . می دانم که شوق دیدار مرگ امانم نمی دهد که تو را بنویسم .اما در اضطراب خط به خط لحظه ها طرح حضورت را ترسیم میکنم.

چرا چشم دلم کوره عصای رفتنم سسته

کدوم موج پریشونی تو رو از ذهن من شسته

خدایا فاصلت تا من خودت گفتی که کوتاهه

از این جا که من ایستادم چقدر تا آسمون راهه

من از تکرار بیزارم از این لبخند پژمرده

از این احساس یآسی که تو رو از خاطرم برده

باران را به میهمانی چشمانت و پرنده را به شوق پرواز تعبیر خوابت دعوت می کنم .این ایام در حال عبور شاهد تلاطم و آفذینش لحظه های ماست .باید قبا از رفتن حوصله میکردی .اما ! این تقدیر است که ما را فرا می خواند.

 گاهی جز خودم  و خدا و سلما کسی را نمی یابم  وقتی کسی بر در می کوبد هر سه فریاد می زنیم کسی در خانه نیست هر روز تو را در هیئت زنی می بینم که در بالکن ایستاده و تار زلفانش را در آفتاب خشک می کندو بوی زلفانش هفت کوچه آنطرفتر در زیر بازارچه می پیچد و تمام بازار در موهای تو می پیچدوعطاریها اجناسشان را گران می کنندو باز تو را می بینم که با شکم بر آمده هی به لباسهای خیس چنگ می زنی و دلگرم می شوی به فردایی که در شکم داری .

 می بینی سلما چگونه در پوست هم گم شده ایم !هر شب افکارم به روی تو متمرکز می شود به قول شاملو : هر چیزی در اطراف من به هیئت تو درآمده است .بر می خیزم با چراغی در دست و چراغی در دلم آیینه ای برابر آیینه ات می گذارم تا با تو ابدیتی بسازم تمام زندگی در حروف نام تو تمام می شود.

حرف که می زنی آسمان دلتنگت می شود و مرا به آغوش می کشد.در غروب یکی از همین روزها وقتی که هوای خانه پر از بوی رازقی و شب و بو و یاس است آرام و آهسته بی آنکه کلامی بگویی آرام بیا !

بگو چگونه است که پاییز تو را از من می گیرد و تو تمام زمستان در کنار من می نشینی. چیز زیادی از دنیا نمی خواهم اتاقی کوچک که از پنجره اش آمیزش فصل با درخت پیدا باشد.

به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتابو

بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه خوابو

چرا گریم نمیگیره مگه قلب من از سنگه

خدایا من کجا میرم کجای جاده دلتنگه

 می خوام عاشق بشم اما تب دنیا نمیذاره ...

از آینه احوالت را پرسیدم !؟

پاسخ داد:

بی تو ایام نمیگذرد.

 

پی نوشت: اشعارمنتخب از عبدالجبار کاکایی

درپناه خدا

 

+ ساعت: 23:7 | نويسنده: امیررضا  | 


چهارشنبه یکم مهر 1388
بغضهای پاییزی

 

مرا به کار جهان هرگز التفاط نبود

 پاییز می آید و من در اندیشه ام که بر مزار کدامین غروب ترانه های تنهایی را بسرایم و تو ای دوست آیا آشیانی گرم داری بر بهاری که در سرزمین من نامش را مینهیم پاییز ؟! بر دوش خسته ام می کشم ترانه های تنهاییم را و عاشقانه گذر میکنم از حیاطهای انزوا و ازدحام از حیاط امیدهای مبهم و رویا از اتاقهای آخرین تردید و اولین بوسه از سالهای تاریک و روشن آزادی روزگار غریبی است سهم ما بی صدایی است و نگاه های پنهانی سهم خالی از ثانیه ها پرواز در قفس چنگی به دل ما نمی زند بی آنکه آفتاب را بهانه کنم خواب باران را می بینم کوچ هم دلیلی برای نرسیدن نیست پرسه های بی وقت و دلگردی چشمانم را تنگ کرده است شب زدگی و پریشانی را به حساب روزگار می گذارم دلتنگی نمیکنم اما دیگر نه هوای بارانی به سر دارم نه شوق دیدن آفتاب!

هر شروعی سرآغاز یک پایان است هیچ کس نمی داند کدام اول آمد ... همیشه همه نویسندگان با همین شک شروع کرده اند:

 یکی بود یکی نبود ...

 در خیال و محدوده اختیار آدمیزاد نیست بخواهد سر از تکرارهای زمانه در بیاورد ...

 كم‌گوی شده‌ام و كم‌نويس، اما معنايش اين نيست كه هيچم در درون نيست. تگرگی هست، دردی هست . . . مرگی هم البته هست! در راه كه می‌آمدم با خودم می‌گفتم كه:

كوكب بخت مرا هيچ منجم نشناخت

يارب از مادر گيتی به چه طالع زادم!

هنوز دست غم بر اركان وجودم دراز است، هنوز! هنوز تيشه بر ريشه‌ام می‌كوبد. روزی این غم می کشدم! هزاران بار گفتم كه:

نذر كردم گر از اين غم به در آيم روزی

تا در ميكده شادان و غزلخوان بروم

 اما كو شادی، كو غزل؟ مجال غزلخوانی نيست! در اين هجوم فتنه‌ها تنها میتوان در خويش فروريخت و شانه‌های دل‌ را در سكوت لرزاند. همين! از اين است كه بغض‌ها نمی شكنند. از اين است كه غم‌های عظيم‌تر را نهان بايد كرد. اما . . .

 امشب هوای گریستنی داشتم دراز.بغضهای مهجور ودر گلو مانده ای که تنها می شکند.اینجا همه حسرت شده ام .نمی دانم از چه باید بگویم تا حق این بغضهای نشکسته ادا شود.

 گاهی برای کنار زدن بختک افتاده بر سینه‌ات، باید از خیلی چیزها بگذری. پشت شکسته شدن بغضهای کهنه، آرامش و سبکی نیست همیشه؛ وقتی می‌شکنند، تازه آوار می‌شوند روی سر تو و چیزهایی که زمانی دوستشان داشته‌ای و آن‌قدر خراب می‌کنند و خراب می‌کنند و تلخی و شوری را روی صورتت حک می‌کنند که دیگر هیچ چیز نتواند مثل روز اولش‌ شود.

 آهای ! من هزاران سال است که مرده ام؛‌من قرنهاست که سخن تازه ای نگفته ام ... و به همین گناه بارها باید زیر شلاق حماقت یک عده آدم تکرار شده در تاریخ خدا _نه دنیا_ به رستگاری برسم

به قول پل استر :من زخمی داشته‌ام که حالا می‌فهمم چقدر عمیق بوده است. عمل نوشتن به جای این‌که آن‌طورکه فکر می‌کردم التیامش دهد، زخم را باز کرده است...

 درپناه خدا

+ ساعت: 23:55 | نويسنده: امیررضا  | 


دوشنبه دوم شهریور 1388
نوستالوژیهای هنوزم دوست داشتنی

یه دوست گرامی یه روزی یه پستی ارسال کرده بود با نام نوستالوژیهای زمانه ما

خیلی دلم می خواست این پست و منم تو وبلاگم داشتم

دیدیم حالا که تو پست قبلی اکثریت قریب به اتفاق ناراحت شدن بابت چارشنبه های سگی این پست و براتون بذارم که قسمتی مربوط به وبلاگchertneveshtehayeman.blogfa.com و مابقی رو خودم نوشتم .دوست دارم تو این پست آخر لحظات خوش و شیرینی با هم داشته باشیم تا طعم گس ... زیاد من و آزرده خاطر نکنه .

پت و مت مهندس شدن! یه شرکت ساختمانی زدن و کلی هم وضعشون خوبه

دالتونا واسه خودشون یه بانک زدن یه اسمی هم داره نمی دونم خجالت بود قباحت بود...

دون دون وزیر بهداشت شد و الستون و ولستون ایدز گرفتن و مردن . معلوم نیس ... بی خیال...

سفید برفی پوستشو برنزه کرده و دیگه سفید نیس

پو  شده وزیر کار

جیمبو رو از رده خارج کردن! البته بعدش شنیدم ایران ایر خریدش

سرندی پیتی توی همین باغ وحش وکیل آباد اسیر شده

حنا آموزشگاه خیاطی داره و ثروتی به هم زده

هنوزم کسی حرفای گالیور رو باور نمی کنه فلرتیشیا هم نمی دونی چه جیگری شده

پسر شجاع و خانوم کوچولو با هم ازدواج کردن و نزدیکی های میدون امام حسین زندگی حقیرانه ای دارن

وایکینگ ها ادعای استقلال کردن و با همسایه هاشون تو جنگن

لوک خوش شانس هم بعد اینکه الگانس های پلیس رو دید جالی رو فروخت

هایدی یه زن خیابونی شده

سوباسا و کاکرو  هم تیمی شدن و اتفاقا تیمشون تو جام جهانی مقام آورد(در حدالمپیک )

بلفی و لی لی بیت رو با هم گرفتن(س...س) و سنگسار کردن

مورچه خوار یه فست فود زده تو میدون هروی

پلنگ صورتی بلاخره تونست اسم خودشو بعنوان اولین پلنگ صورتی تو کتاب رکورد های گینس ثبت کنه

میگ میگ تو مسابقات ماراتون رد شد می گفتن دوپینگ کرده

آن شرلی یه آرایشگاه زده و جدید ترین مدلای مو و آرایش صورت رو ارائه می کنه موهاشم مش استخونی کرده و دیگه قرمز نیس موهاش

نل هم ... بی خیال ناراحتت می کنه فقط بدون با هایدی، هم خونه ان

داداش کایکو از وقتی مامور حاکم اخراجش کرد با زنجیر پاره کردن زندگیشو می گذرونه

روباه مکار شده رئیس قویه قضائیه و گربه نره هم معاونشه

زورو هم که تورنادو رو فروخت و جاش خودرو ملی شما بخونید سمند ثبت نام کرد.

از این قسمت مربوط به نوشته های خودم میشه

طبق آخرین اخبار واصله :

معاون کلانتر رئیس پلیس 110 شده ماسکی هم رئیس پلیس تهران بزرگ
گوریل انگوری با بیگلی بیگلی یه شرکت مضاربه ای زدن
یوگی و دوستاش یه آژانس مسافرتی هوایی زدن تور آنتالیا پاتایا بودروم و...
دهکده حیوانات توی طرح احداث مترو قرار گرفت و با معارضینش برخورد شد
تنسی تاکسیدو با چارلی بهمراه آقای ووپی تو هاوایی دانشگاه زدن
مارجی پیر و به خاطر رمالی و اشاعه شیطان پرستی دستگر کردن
چونا هم با سوسمارش تو هند تو یه سیرک کار می کنه
خونه مادر بزرگه یادتون هست جزو خونه های فساد شناخته شد و پلمپ شد
مخمل هم کراکی شده مادر بزرگ هم به جرم قوادی تو زندون قزل حصاره

خانواده دکتر ارنست که تو جزیره گم شده بودن یادتون هست پیداشدن و تو علی آباد کتول یک مزرعه خریدن و به کشاورزی مشغولن
مهاجران یادتون میاد
تورو خدا واسه لوسیمی دعا کنید آخه یادتونه یه مدت فراموشی گرفته بود حالا به آلزایمر شدید مبتلا شده حتی خانوادشم نمی شناسه
سگ آقای پتیول سینه پهلو کرد مرد
آقای پتی ول هم تجدید فراش کرده
الفی اتکینز تو ماهواره تبلیغات کاشت مو رو دید و مو کاشته میگن شبیه سندی خواننده شده !

سندباد هم بر اثر بمب گذاریهای اخیر تو بغداد کشته شد

...

..

.
درپناه خدا


ادامه مطلب

+ ساعت: 14:10 | نويسنده: امیررضا  | 


یکشنبه یکم شهریور 1388
چارشنبه های سگی

دل نوشته های استپانی به خولیو

هواتو کردم دوباره بازم دلم تنگه برات

اگر چه دوری از دلم هنوزم می میرم برات

شمعی روشن نیست عودی در خانه عطر نمی پراکند دستی بر کوبه خانه ام نمی کوبد زمزمه مرا همنوایی نیست کسی سراغ مرا نگرفته است ازپنجره که به بیرون نگاه می کنم انگار همه دلمردگیها را در این هوا جمع کرده اند و من بی حوصله از همه چیز با این آسمان که چادر ابر بر سر خود کشیده است آوازم گرفته است

عکس تو همیشه اینجاست که نده دوریت عذابم

بشمرم چندتا ستاره که ببینمت تو خوابم

بیا با من قدم بزن تو کوچه درد دلام

بشکنه تنهایی من با یه تبسم یه سلام

امروز از آن روزهاست که می خواهی بقچه خیال بگشایی بی آنکه چون و چرایش را بدانی یا بخواهی هوای دم کرده دلگیر خاکستری روز جان می دهد برای فکر کردن انگار همه چیز آماده باشد تا همه دلتنگی هایت را مرور کنی هوا که اینطور پیله می کند تا لج آدمی را دربیاوردخیالبافی هم مثل گر گرفتن هیزمها شعله های آتشش را می رقصاند و تو می مانی و هزار خیالت .

چقدر دلم شانه ای برای گریستن می خواهد چقدر تو اینجا نیستی چقدر چهارشنبه هایم تنهاست

 بی تو هر شب تو رویای خودم آغوشت و تن میکنم

 هر شب چراغ خونه رو با شمع روشن میکنم

دل من بیتشر از غروبهای کویر گرفته است

آسمان ابری و بی باد و باران و آفتاب تغییری نکرده است چشم بر میگردانم از دورهای خیال انگیز بر می گردم به دور و بر خود نگاه میکنم خانه در سکوت همیشگی لج کرده است پنجره از گشودن به هوای خاکستری سر باز می زند صدای زاغ همسایه که از بالای درخت زاغِِِ گذر بی رهگذر همسایه را چوب می زند به گوش می رسد کلاغی لی لی کنان بر روی چمنهای آنسوی گذر طعمه ای می جوید.ابری سر باریدنش نیست و آسمان سر این ندارد که دست از این همه دلمردگی بر  دارد.باید تو را در این هوای ناملایم رها کنم و برای خواهش دستم بر اظطرار نوشتن از رخوت شبانه بیاویزم  سر برمی گردانم:

اما

در رخوت شبانه شرجی

با بستنی

بی تو نمی شود حتی ترانه خواند .          

 پرواز شماره787 شرکت هواپیمایی KLM  هم اکنون تهران را به مقصد آمستردام ترک کرد...

حالا

به تماشای کدام شب بنشینم که ستاره ها را گم کرده ام اشکهایم سهم کدام غم شده که به خنده هایم مجال نمیدهد .

نکند بازهم پر از خیال با تو بودنم !

از شبانه هایم نپرس که چقدر اشک به لحظه هایم فروخته از آفتاب بخواه حسرت روزهای حسرتمان را بخورد.به اشکهایم می سپارم که به چشمهایت فرصت دهد تا از ترانه های دلتنگی من پر شود ازباد میپرسم چرا هنوز نگاهم تن پوش نگاهت نشده.می خواهم از دنیا بپرسم چند نفس تا نفس کشیدن تنهاییمان باقی مانده است.

+ ساعت: 23:57 | نويسنده: امیررضا  | 


پنجشنبه یکم مرداد 1388
من تورا کجای این قصه گم کردم !


یک ساعت از نیمه شب گذشته است....


دارم توی این داستان کودکی های خودم را دوباره می سازم....دارم می روم جایی که یک بار دیگر طعم اولین بوسه ها را بچشم...اولین سیب زندگی ام را دندان بزنم....دارم می روم به زمانی که پدر بزرگ یک سکه یک شاهی بگذارد کف دستم . می خواهم بروم با شمعدانی های خانه مادر بزرگ از پروانه های آتشپاره ای بگویم که مرا دور تا دور حوض ماهیهای گلی می گرداندند ...من کی هفت ساله شدم...کی باران روی سرم بارید...کی گمت کردم ....کی گم کردم توی خم بازارچه دستهای مادرم را ، و برای همیشه کسی مرا پیدا نکرد....کی من پشت حمام گلستان توی سیاهی دود هایی که بی شباهت به سرمه چشمانت نبود خودم را گم کردم . من با هر ترانه می توانم بروم به چهارپنج سالگی خودم ...به همان اتاق کوچک زیرشیروانی...

هوای ابری حوالی ظهر و نم نم بارانی که بر گونه های تب دار زمستان می نشست و من و مادر که گاه گاه گریه می کردیم دور از چشمهای پدر....با اینهمه زخم اما من می توانستم با نوای گریه های مادر  لزگی برقصم بی خبر از غمی که در چهره آرام و آسمانی او سنگینی می کرد....و بی خبر از اندوه دخترکان آتش به جانی که از ترانه های آنروز های مادرم شعله می کشیدند.


رادیو قدیمی ما خش خش می کند و مثل همیشه باز اینجا تهران است صدای ایران....گنجشک ها روی شاخه های عریان انار در سرما پف کرده اند....گل های نرگس حاشیه حوض دارند به شوق آمدن کسی باز می شوند و من باید بروم توی کوچه از مغازه عمو نعمت یک پیت نفت بگیرم تا زمستان چموشی که در راه است  خانه را گرم نگه دارم.
من با رادیو ور می روم و باز مثل همیشه اهم اخبار و صدای هیاهویی که بی شباهت به ناله ممتد باد و بوران دیشب نیست

دلم گرفته عزیز....
دارم دیروزهای نامهربان و فرداهای ناملایم خودم را مرور می کنم....چند ماه و روز تمام رفتم زیر گذر بازارچه.....درست یک کوچه بالاتر از خانه سلما و هی انتظار کشیدم...هی انتظار کشیدم و سلما نیامد......آخرش هم دست فروش های آن حوالی  که بخودشان نمی دیدند که من هم  چند تومانی از عاشقی کاسب باشم.....ریختند و تمام دار و ندارم را لگد مال کردند....

آبها که از آسیاب بیفتد به خانه بر می گردم ....آنوقت من تو را سلما می بینم و هی برایت ادا در می آورم...هی برایت آغاسی می خوانم(لب کارون چه گل بارون ..) و سوت می زنم....عهدیه می خوانم و شین هایم را می کشم....من خودم را کجا گم کرده ام پری....من خودم را از کی دیگر پیدا نکرده ام....توحالا می توانی بلند بخندی به  ناله های گاه گاه مردی که در آستانه چهل سالگی هنوز عاشق مانده است.... به مردی که هنوز می تواند مثل بچه های بیست سال پیش از سلمابگوید و بشکن بیاندازد....بعد هم برود سر کوچه سلما اینا  با اسپری سرخ ، یک دل بزرگ بکشد ودرشت بنویسد : دارمت خانومی

من تو را خواستم از گنبد های دور دست ... اینهمه راه را آمده ام تا از دخترکان حوالی آب نشانی کسی را بگیرم که سایه سایه با من است....نشانی تو را که همنفس بهارانی با همان روسری گلداری که خود شکوفا ترین شکوفه آنی.

...

دیگر می روم بخوابم  ...توی خواب می آیم حوالی خودتان ...خواب تو را می بینم در هیئت دختری که لباس صورتیش لالایی خوابهای دیر سال من است .با آنکه می دانم به این زودیها شما را نخواهم دید اما باز چشم انتظار شما می مانم ... من هم مثل شما تمام وجودم با انتظار در آمیخته است ... من هم مثل شما انتظار را دوست دارم.

پی نوشتها:
1-شما به من انگیزه نوشتن میدهید.من می توانم به شوق شماهایی که در واژه ها پیدایتان کرده ام روزهای روز امیدوار باشم. می توانم به خیالی از شما خرسند باشم و با این شوق نا تمام خودم را خوشبخت ترین مرد عالم بدانم.من شما را در زوایای ذهنم آنقدر زیبا و صبور و بزرگ آفریده ام که می توانم سالها پیش شما تنها بنیشنم و نگاهتان کنم. لب بدوزم و بی واسطه هر چه واژه شما را سکوت کنم .نامتان را دوست دارم که فروغی در خلوت تنهایی من هستید.

2-چی می شد شعر سفر بیت آخری نداشت آخر شعرسفر آخر عمر منه لحظه مردن من لحظه رسیدنه (پرواز 7809 کاسپین )

3- از همه عزیزانم که تو یکماه گذشته با دلجویی هاشون سنگ صبور من شدن بی نهایت ممنونم امیدوارم همیشه شاهد شنیدن خبرهای خوششون باشم.

4- قرار بود این پست از یک فاصله بسیار دور انجام بشه اما ...

5-آقای رادسپهر ژان وارژان قهرمان کودکیام بوده و هست ممنون که یادآوری بجایی کردید اما کاش ماریوس بودم از جنس حرفاتون لذت می بردم و با مسئولیتها کنار میومدم.

آرچی عزیز به خاطر همه محبتات به خصوص پست روز پدر ممنونم اشکم دراومد.

از آفا بی  یا با معرفت ... ازش خبر ندارم فقط امیدوارم سالم وتندرست و شاد باشی .

از اونایی که گفتن کلاس می ذارم نمی نویسم خودشون و یه لحظه جای من می ذاشتن تا ...

از ملانچولی و شبنم  و باران عزیز و فلورانس نایتینگل  و مسی مهربون به خاطر محبتاشون فقط می تونم بگم سر تعظیم فرود میارم . من عزیزانم را در لینکهای روزانم اسامیشون رو دارم  اگه کمی دیر عرض ادب کردم عذر تقصیر.

و به سکوت دوست داشتنی و مهربون که تو این روزای سخت مرحمی بود میگم من که فعلا هستم اما امیدوارم تو به سرزمین مادریت برگردی و اون موقع من به تو حسادت کنم.


می زدم پرسه ببینم چه چیزی خوبه برامون

هر چی لبخنده خریدم واسه روز گریه هامون

یه عالم رنگ بنفشه دو سه آواز قناری

یه سبد عمر دوباره دو سه تا روز بهاری

+ ساعت: 1:6 | نويسنده: امیررضا  | 


چهارشنبه سوم تیر 1388
از تبار فدایی از غرور رهایی

گم می شویم در تو، در سفیدی برف ,وقتی هزار رنگ را در هم می آمیزی و رنگین کمان می کنی در ما.
گم می شویم در گرمایت وقتی شعله می شوی بر جانمان و جان می گیریم از تو و از سوز آتشین نبودنت.
گم می شویم در نگاهت وقتی عریان می کنی هر چه سیاهی و ما سفید می شویم چون برف در شب.
گم می شویم در دستانت وقتی تنها تکیه گاهمان می شوی و  می میریم از تو و از خطوط مبهم انگشتانت که بر زمین می لغزد, وقتی می رفتی و ما نمی دانیم این ماندنمان تا کدامین فصل زندگیست, وقتی هر لحظه از ما دورتر می شوی و ما می دانیم که در تمام دقایقت جریان داریم آن چنان که خدا در ما و آن چنان که آرامش در چشمان تو.
مثل موج زدن در گندم زار می ماند گم شدن  آغوشت زیر آفتاب شرقی آسمان, وقتی تلالو طلایی گندم ها در چشمانت می درخشد و باد از لا به لای موهایت عبور می کند و می توانی تا غروب آنجا بمانی حتی شب را و باز شفق را به چشم بینی.
ما نفس می گیریم از نفس نفس زدنت, ما رنگ می گیریم از سفیدی چشمانت, ما جان می گیریم از آرزوهای مرده در تو, ما زندگی می شویم در خاموشی رویایت وقتی رویای تو می شویم رویای شب هایت و تو در ما رسوب می کنی و ما نمی دانیم بهار پا به دل نهاده یا در انتظار خزانیم.

 

بعد تو آینه پر از ترانه نیست

بعد تو ترانه عاشقانه نیست

برای آرامش ندا بعد از شکستن روزه سکوتتون دعا کنید. 

+ ساعت: 19:23 | نويسنده: امیررضا  | 


سه شنبه دوم تیر 1388
اینجا تهران است شهر من !

اینجا شهر من تهران است

خیابان آزادی ! مقابل خیابان دکتر قریب

اینجا تهران است شهر خون و قیام و حماسه

تقدیم به مبارز ۲۰ ساله ای که اکنون نمی دانم در کدام یک از کوچه های این حوالی حماسه آفرینی می کند .

امشب از مملکت زاغ و زغن می آیم **از لگدمالترین سمت چمن می آیم

من فروپاشی ارکان وفا را دیدم ** خوش ندارید ولی اشک خدا رو دیدم  

این خوارج همه را اهل دروغ می بینم** برسرنیزه نه قرآن که خدا می بینم

مگذارید ... نغمه سرایی بکند ** دیو در هیبت منصور خدایی بکند

اینجا شهر من شهر تو

اینجا تهران است

شهری که به تازگی سحرگاهان دیگر خورشید از مغرب طلوع نمی کند ظهرها خورشید از عمود آسمان شب می تابد و عصرها که انگار نیمه شب است و این دلایل کفایت می کند برای بسته بودن چشمان ابلیسان که حجم سکوت را نبینند.

اینجا تهران است  و حوالی آسمان عدالت و صداقت ابریست

می خواهم به ریشه هایمان به سال ۵۷ برگردم

... تویی که می گویی اعتراض و شکایت باید از راه قانون و مشروع باید صورت پذیرد

چرا از سال ۴۲ که به قول خودتان به مفاسد رژیم گذشته و دستگاههای ذیربط پی بردید از طریق قوانین حکومتی و قضایی پیگیر مطالبات خود و ملت ایران نشدید چراهمان موقع که دانستید شیرهای نفت ایران  را خارجیان در منازلشان به جای نسکافه و آیس تی نوش جان می کنند شماها بعد از سال ۵۷ به سفره های مردم ایران بازنگرداندید.

چرا انقلاب کردید

چرا از حجم اعتراض سکوت واهمه دارید و به مثابه آنارشی و اغتشاش می دانید.

راه سفر عاشق از گردنه بندان پر** نامردم اگر این باج از خون نپردازم

وقایع اتفاقیه دژخیمان لباس شخصیهای رژیم :

اینجا تهران است ساختمانی که شرکت ما در آنجا واقع است که باید فعالیت اقتصادی درآن صورت پذیرد اما از امروز عصر محل التیام آلام معترضین سکوت شده

عده ای به ظاهر اجنبی و مزدور که نمی دانم به زبان عبری یا عربی صحبت میکردند با هتک حرمت و فحاشی و کتک به دختران و زنان ومردان را با ادوات غیر پلیسی اعم از شوکر الکتریکی کابل زنجیر و چوب و چماق ...می پردازند.کجای اسلام و قرآن شما گفته با موتور سیکلت از روی دست و پای عزیزانمان وشکم بانوی آبستن ... پس این است اسلام و شما که خود را فصل الخطاب می خوانید.

وای خدای من اینجا تهران است

نه ! نه !؟

من هم دیگر نمی هراسم از اینکه آب و آفتاب را حق خویش بدانم

نه ترحم بزرگی که بزرگی را هنوز نیاموخته !!

امشب حکومت نظامی در تهران حکمفرماست من اینجا می مانم در کنار سایر مبارزین و حماسه آفرینان

اگر مجالی بود و صبحی دیگر را دیدم حتما به دلنگرانیهای عزیزانی که در این مدت با پیغام خصوصی جویای حال من شده بودند جواب میدم و اگر هم نه ...

اما برای :

.... تو که من و ندیدی چرا فکر می کنی من کچل هستم دیفونه !

... توروخدا مراقب خودت باشو دیگه تصادف نکن لا اقل مراقب در و دیوار و درخت باش تندیس هم رفتی یاد من باش

... تو که با همه دلتنگیات تو صف اول مبارزه هستی بعضی وقتا به شجاعتت غبطه می خورم من و یاد ماریوس میندازی

... یادم رفت وب جدیدتو تبریک بگم مراقب کارین باش

و...

از هر فیلمی یه جمله همیشه تو خاطرم می مونه

از فیلم کرخه تا راین این جمله همیشه تو ذهنم نقش می بنده

و گاهی با مادر گلم شوخی میکنم این جمله رو بهش میگم  اما حالا هم به مادرم و هم به شما عزیزان می گم:

((شاید دیگه ندیدمتون))

تهران خیابان آزادی مورخه ۳۰/۰۳/۸۸ ساعت ۲۲ شب

+ ساعت: 22:41 | نويسنده: امیررضا  | 


دوشنبه یکم تیر 1388
دوباره یک روز روشنا، سیاهی از خانه می رود

 

از انتها هم قرار بر این نبود که دیگر قلم در دست بگیرم و نوشته هایی را به امانت نزد چشمانتان از خود به یاد گار بگذارم .اما متاسفانه وقایع چند روز اخیر که از فهم و شعور بالای این مردم و جوانان آزادیخواه سر چشمه گرفت به خصوص که روز گذشته شاهد از دست دادن عزیزانی بودیم که با خون خود جمله

دوباره میسازمت وطن  اگر چه با خشت جان خویش

ستون به سقف تو می زنم اگر چه با استخوان خویش

را به در و دیوار این کشور ترسیم نمودند من و بالاجبار وادار به نوشتن این سطور کرد

تا دیروز با دوست عزیزی همراه بودم که همیشه درکنار هم بودیم و پا به پای هم در صحنه های مختلف  و مسابقات ورزشی اما از امروز من باید حامل صندلی چرخدار این دوست باشم تا ...

و...

لائيك بودنم را دوست دارم

وقتي تفنگت را به سمت سینه ام نشانه می روی

ميفهمم تمام اين بازی ها

به گونه ای وهم انگيزتر در جريان است

خدای شما از سر تقصيرات من نميگذرد

كه آن طرف لب پنجره

شما را به هم آغوشی های مقدس فراميخوانند!

...

 بچه های ایرانیم ، عاشق ایران و تشنه آزادی ،پراگماتیسم و مخالف تحجر

می خواهم اول «ایران» و «ایرانی» در صدر توجهات دولت قرار گیرد و رهبران سیاسی آینده  ایران این نکته ساده را دریابند که رهبران مردم ایرانند و نه «بولیوی» و «ونزوئلا». می خواهم کارهای بزرگ بار دیگر به انسان های بزرگ سپرده شود. می خواهم رییس جمهوری بر سر کار آید با درک این نکته که: لذت ماندگار برآورده کردن خواسته های مشروع...

 می خواهم جریان زلال غرورانگیز «ایرانی» بودن را در تمامی رگ هایم دوباره احساس کنم و دیگر شاهد آن نباشم که در آن سوی دنیا،تاریخ و تمدن و فرهنگ گرانمایه میهنم را در آثار  مهوعی چون300 به سخره می گیرند و در این سوی در کناره خلیج فارس، آن تازی بدوی که در قرن 21 مسابقه  «ملکه  زیبایی شترها» را برگزار می کند و اگر ذخایر نفت نداشت هنوز شکارچی «سوسمار» بود، نمی خواهم  مرا در فرودگاه از صف بیرون کشد و سراپایم را بازرسی کند و یا بادیه یی چون «بحرین» مجوز ورود به آریایی بودنم  ندهد یا «تازیان» برای شرکت در مسابقه ی ورزشی در ایران، تأکید کنند نام «خلیج فارس» حذف شود.

 نه! ... دیگر نمی خواهم هویتم،  شناسنامه ام و تاریخم از سوی آنان که بی هویت و بی شناسنامه و بی تاریخند، تحقیر شود. نمی خواهم برای ورود به سرزمین دیگر با من و ما چون «جانیان» برخورد شود. می خواهم دوباره «ایرانی» بودن خود را با افتخار فریاد کنم. می خواهم تفکیک انسان ها به شهروندان «خودی و غیرخودی» و «درجه یک  و درجه دو» از میان برود و فضیلت های انسانی و خردورزی و نقش داشتن در تکوین یک زیست شایا برای  همه ی اقشار جامعه،  معیارهای برتری میان افراد باشد و نه ریا کاری و میزان چاپلوسی و حرکت های «فاشیستی میلیشیا»!

 می خواهم «غم نان» به شادی «سفره های سرشار» بدل شود و دیگر هیچ کودکی با دیدن انواع غذاهای رنگین بر سر سفره  شخصیت های سریال های «تلویزیون»، به حسرت، آب دهان فرو نبرد. می خواهم به جای «آزادی اندیشه» از «آزادی  بیان» سخن بگوییم و حاکمان نقد را برتابند.

نمی خواهم حاکمان کشورم از چه گو واراها و کاستروها و چاوزها و طالبانیها الگو برداری کند

می خواهم حاکم کشورم از امیر کبیرها ستارخان ها یا حتی شاید از گاندیها پیروی کنند. 

می خواهم رییس جمهوری بر سر کار آید با درک این نکته که: لذت ماندگار برآورده کردن خواسته های مردم بی بدیل این سرزمین با بهت و لذت مقطعی حاصل از  کسب قدرت، قابل قیاس نیست.

نمی خواهم روزم را با اخبار افغانستان و شبم را با اسرائیل و فلسطین و لبنان و... به انجام برسانم .

 می خواهم رییس جمهور آینده، روزی ۵  بار از روی وعده های انتخاباتیش در تراکت ها و مطبوعات بنویسد تا به خاطر بسپارد و انشا کند  به لطف , چو کوه می بخشدم شکوه  ...

 پی نوشتها :

۱- اگر بازگشتم و دوباره نوشتم پوزش می طلبم .

۲- در صورت اظهار نظر لطفا در کمال ادب و احترام به اشخاص و احزاب و گروهها نظرات خود را بیان کنید تا منجر به حذف و... نشود.

۳-تو این روزها مراقب خودتون باشید

۴- مرو ای دوست مرو ای دوست مرو از دست من ای یار

که منم زنده به بوی تو  به گل روی تو

تو نباشی چه امیدی به دل خسته من

تو که خاموشی بی تو به شام و سحر چه کنم با غم تو

باقی بقایتان  و خدا نگهدار

+ ساعت: 23:11 | نويسنده: امیررضا  | 


پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388
اعترافاتی از جنس سکوت

 

میان تمام واژه های غریب و آشنایی که یک سال است لبریزند از تجربه و از آموختنی هایی که حس ظریف آگاهی را برایم القا می کنند، شاید اندکی غریب باشد؛ راضی کردن این قلم رنگ پریده تا در انبوهی کلمات سر براه،در بستر زمانی بنشیند که گاه یادآورشیرین ترین خاطرات گذشته ام می شود ...

و غریب تر

نگارش واژه هایی که قرار است به رسم ادب، نقش دست خداحافظی را بر قامت بلند کلماتم ترسیم کند.

می خواهم این جمله را آهسته بگویم تا کسی از این رفتن، ... نباشد.

و این آخرین حروف که به کلمات تبدیل می شود قبل از رفتن تقدیم تو باد .

...

کدام سوی این بی نشانی ها نشانی تو بود.

تو که در باران ها دست مرا گرفتی

ومن که در فصل کسالت به تو روی آوردم

 فانوسی برایم آوردی، سراسر نور. و دستانی لبریز از آسمان نیلی.نردبانی از گذشت  و ریسمانی از محبت.و من ،پله پله بالا رفتم تا به بی نهایت تو برسم .

 وحالا من برایت:

 دنیایی از رنگ می خواهم.كوزه ای می خواهم كه در آن ستاره هایت را پنهان سازی.

من، نسیمی می خواهم كه دلتنگی هایت را با خود ببرد.قلكی می خواهم كه در آن صبح ها خورشید را و شبها، ماه را به میهمانی اقاقیها دعوت كنی.

....

یک سال گذشت

در خاطرات هم جاری شدیم

از گذر لحظه ها گذشتیم

و به سوی هم روان شدیم

دوریت بی تابم می کرد

چشمانم به یادت همیشه میهمان اشک بود و دستانم میزبان حسرت

کودکانه نوازشهایت را پرستش می کردم

هیچ وقت نخواهم خواست تنهاییت را

کلامت در زمان جاری باد.

 

تو که در وسعت شب حجم مرا می دانی

به  تو ایمان دارم .

پینوشت:

برایتان بهترینها رو آرزو میکنم

باقی بقایتان

+ ساعت: 19:18 | نويسنده: امیررضا  | 


دوشنبه یازدهم خرداد 1388
یکسالانه های من ،
 

به زودی

نگاهم بر روی عقربه های ساعت می ایستد.۱۹:۱۸ غروب،چهارشنبه از پانزدهمین  روز خرداد ماه گذشته است.تیک تاک ساعت ذهن مرا به حدود ۳۶۵ روز پیش می برد.

 

ناگهان چه دیر، زود می شود

...

+ ساعت: 21:16 | نويسنده: امیررضا 


جمعه یکم خرداد 1388
لذت گناه در ساعت 25

صورتم لای درز باریک پنجره گیر کرده است.
این پنجره زنانگی است که هرگاه محکم تر بسته‌می‌شود پلک‌ها و لب‌هایم شتاب بیشتری می‌گیرد.
قانون طبیعت و قصه تاریخ است این جریان جاذبه و دافعه یا فلسفه فرار و قرار
دست هایم را محکم به سمت لبهای جامانده میان دو الوار پنجره می‌برم تا هوس نارس بوسه هایت را جایی میان چشمانت تمنا کنم
حالا بر فرض که در آیین و مذهب گناه کردیم، پس آیین دوست داشتنهایمان چه؟
آنجا که انگشتهای باریکت روی لبهایم به قصد ساکت کردن خواهش نارسم فرود آمد درست همان لحظه خودت آبستن یک خواهش رسیده شدی چه؟
می خواهم بی هیچ هراس و گناهی تنهائیمان مرتعش از لمس دستانمان باشد
هر تماسی , پر بود از فدایت شوم ها و دوستت دارم ها و بی تو هرگز ها
و هر نگاهی , لبریز بود از تمنا و خواستن و نیاز
درست مثل یک فنجان قهوه داغ در بعدازظهر یک روز زمستنانی
...

کاش می دانستی که خدای من مرا همیشه با نام تو به یاد می آورد ...
با عطر خنده هایی که رو به آسمان در هوا جاری می کردی !
خدای من این روزها عجیب سراغ تو را می گیرد ، دلش برای مهربانیهایی که برایت به یادگار گذاشته تنگ شده ...
پنجره را گشوده ام که تنها با یک نگاه تمام این رازها را نثار بی تابی چشمانت کنم ...
پنجره را بگشا
...

راستی به قول شاعر:
یادمان رفت که از بوسه به بستر برسیم
یادمان رفت به یک آخر بهتر برسیم

+ ساعت: 0:48 | نويسنده: امیررضا  | 


سه شنبه یکم اردیبهشت 1388
فصلها را همه با فاصله تو سنجیدم!
 
مثل عبور آتش از گلوی گنگ و بی احساس خاک

مثل آهنگ شکستن و کوچ در شب بغض و تنهایی

مثل ترنمی که بر رگ رود نشست

مثل آوازی که از عمق جنگل خاکستری شعله می کشد

مثل سفری که از ارتفاعات رویا

به شکوه ناب نرسیدن به قله می پیوست

مثل خاطره خوابهای کاشفان غزلواره تلخ

مثل کیمیای شعر و اکسیر شاعران پر التهاب

ترانه ساز شب پرسه های ترنم و تنهاییت شدم

کوله بار این تولد همیشه بر شانه کولی, کوچ سنگینت بود

هنوز ایستاده ای

مرثیه خوان تبار رنج های سر به سر حسرت و اندوه

شولای آتشفشانی از درد

تن پوشت واژه های طولانی و عصیان زده

...

پشت آن در و پنجره و کلید زیر گلدان

ترانه نت به نت

داشت تن می سوخت

خاموشی تو در برق لرزان چشمانت در اشکهای من شناور بود

در قاب مردمک خیس چشمانت تماشایم می کردی

چه بی صدا بود بغض فریاد هایت

پشت آن پنجره همه قصه های از یاد رفته

همه شب گریه های گمشده در موج عصیان و اندوه

همه خوابهای خوب بی تعبیر

داشت نفس می کشید

...

دیگر باید به شهر بی خاطره و آسمان عادت کنم

اینجا دیگر کسی نیست پنجره ای رو به نمردن بگشاید

به چله نشینی در سکوت عادت کرده ام

حسرت بی هم نفسی در نتهای خیس اشکم جاری است

بگو تا به تو چقدر راه است !!؟

چند دریا ؟!

چند آسمان ؟!

چند ترانه ؟!

...؟!

+ ساعت: 12:34 | نويسنده: امیررضا  | 


شنبه یکم فروردین 1388
11!!!

 

مدتی است

همواره می نویسم، اما مگر نباید در این هجوم كلمه و كلام تنها به یك كلمه ایمان داشت؟

از همیشه همیشه ترم.

این نوشتن به جهان امنی بدل شده كه من و تو بی هیچ وقفه ای در مدارهم قرار می گیریم.

اما با این حال، انگار قرار نیست از پس این همه پرسه زدنها در حوالی مرگ، حقیقی نهفته یا واقعیتی نهان، آشكار و بر ملا گردد.

با دستهایی بر روی گوش و آرنجی در دو طرف صورت، خوابیده ام. نمی خواهم آشفته بازار مبهم قطرات، مرا به اشكال غریب ببرد.  در گوشم طنینی بیهوده و بی نهایت دور از زمزمه ای گاه و بیگاه است.

 "تو بزرگی مثل اون لحظه كه بارون می زنه."

 هست و نیست خودم را درون همین جمله می ریزم و زیر سر می گذارم

تو پرآزرم با همان دو گیسوی نازك دراز به هم بافته ات، مهری از خاموشی بر لب زده ای و پیچیده در شال بلند سفید، مرا به تماشا نشسته ای. هنوز می توانم از ورای این حجم سیمان و سنگ، تو را ببینم كه خطی از خاك بر پشت چشم كشیده ای و آرام و متبسم سرت را برمی گردانی تا معنای آنچه را می بینی از من بپرسی.

بیرون باران می بارد پشت میز می نشینم چیزی عمیق تراز تنهایی، یا غم، یا غصه، بر دلم سنگینی می كند. حجمی از كلمه و كلام به یك اندازه غریب، به یك اندازه درك ناشدنی.

 ورقه ای سفید پیش می كشم.

 
جملاتم با حفظ فاصله ای معین از تو می گویند در عمق عاطفه ام، دست نخورده ترین واژه ها را برایت كنار گذاشته ام ببین... ببین نوشته هایی كه برایت نخوانده ام چه حجمی پیدا كرده اند دلم پر از آوازهای نخوانده است بی آنكه به لزوم حضور كلمه بیاندیشم.

بیرون باران می بارد چترم را جایی فراموش می كنم و...

 زیر باران می روم. 

 

پی نوشت:سال نو تون مبارک «همتون رو دوست دارم« ایام به کام

+ ساعت: 8:38 | نويسنده: امیررضا  | 


پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387
حَوًَل حالنا إلى‘ أحسَنً الحال ،
 

صدای تیک تاک زمان

به چالش احساساتم تلنگر می زند

که در آستانه

شکوفایی و سر آغاز زندگی باید

چشمها رابه آسمان دوخت

و برای عاشق شدن باید

کاغذهای صورتی را معنا کرد.

زندگی را باید میان صدای نفسهای برگ جستجو کرد

و برای ملاقات با ستاره  دست به ابرها کشید.

...


به گوش پنجره ! باران سرود بهار می خواند
من از ديار درختان عبور مي كنم
صدايي از پس ديوار آشنايي ها مرا مي خواند ومن از سکوت به حرف می آیم

ساعت از ماه می گذردو ماه به سال نزدیک می شودو شب آبستن ستاره های بی فریاد  می گردد میان همهمه باد و فریاد کولاک در حسرت و دریغ گیاهان باید ترک کنم بودنم را .

 من جا مانده ام !؟

در پناهِ دور افتادگان از دیار

هزاران سال است مسافرم

هزار بهانه برای رفتن

از این همآغوشی بی ثمر

من خانه ای می خواهم با چهار دیوار و یک سقف و کمی محبت

که مرا از تنهایی در بیاورد

دوست دارم مانند کودکان مداد رنگی بدست بگیرم  و تنهاییمان مان را روی سفیدی کاغذ نقاشی  کنم، با یک دودکش، که دم و بازدم آن زندگی است و یک پنجره  چهارگوش و گلدان، که یادمان بیاندازد نبض زندگی همچنان می زند.

 خانه وسعتی است ، که نه از زمزمه  بی امان باد و پنج ضلعی هندسی برف و شلاق باران

بلکه از دلهره تنهایی در امان باشیم،

 زیر سقف ترک خورده و دیوار بی قاب و پنجره ی بی پرده،

 چگونه ساعت تنهاییم را بین این همه آدم، می گذرانم؟

چگونه هوس خوردن یک انار را فرو بنشانم با این همه چشم،

اینجا چهار دیواری است و یک سقف و چند ترک، چند قاب عکس و کمی محبت. اینجا چهار دیوار است و یک سقف و رنگ سفید و دیگر هیچ ؟!

 ...

امروز سری به شهر مردگان زدم

آنجا هم آسمان همین رنگ بود

 

پی نوشت: تقدیم به تمامی دوستان بزرگوار و ارجمند و فرهیخته ام که در طول یکسال گذشته مشوق و خواننده سیاه مشقهای این کوچه های باران زده بودند،آسمان به مهربانی شما به من رشک می برد.

 

+ ساعت: 23:4 | نويسنده: امیررضا  | 


پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387
بی ترانگی ها
 

با نامتان که زندگی بخش است می نویسم

تا جهان باقی بماند

غرق در نوشتاری هستم که

فرشتگان

حسرت خواندنش را دارند.

با کدام سلام به دیدارتان بشتابم

که سلامت مردگان به مخاطره نیفتد

با کدام کلید قفل خیال چشمانتان

را بگشایم.

...

کلام و نوشتارتان برایم

اقیانوس مهربانی شد

اما هر بار که می آیید

آسمان آفتابی می شود

و چشمانم ابری.

می خواهم در جزیره جنون پهلو بگیرم

و با نامتان زندگی کنم.

اینجا میان غم آباد تنهایی

روزها گریبانگیر آفتابم

و شب ها

دست به دامان مهتاب

نمی گویم فراموشم نکن هر گز

ولی گاهی بیادم آور.

...

از قطار دلتنگی و اندوه می ترسم

از واگن های اشک در هراسم

اما نه دلتنگ دل کندنم

نه مشتاق پیوستن

من دلم شکسته تر از شیشه های شهر شماست.

...

پی نوشت : باقی بقایتان

 

+ ساعت: 0:31 | نويسنده: امیررضا  | 


شنبه بیست و هشتم دی 1387
شاید فردا
 

نوشته بود :

خانه که نیستم

کلید را همان دم در

زیر گلدان همیشگیمان

گذاشته ام

رویایت اگر آمد

پشت در نمی ماند...

 

برایش نوشتم :

من هم آمدم تا با بوسه ای

زایش نصف نیمه ات را

بین بودن یا نبودن

پایان دهم

نه اینکه خانه نیستی عجیب باشد 

نه ؟!

چندی است که نیستی نه خانه و نه هیچ کجا .

نه هیچ کجا !

...

 می دانم تنها ماندن دیگر فریبت نمی دهد

آرامشی نا بالغ و بیگانه را طلب می کنی

دست به گلدان و کلید نمی زنم

لحظه ها در تعلیق بین دیر یا زود است

دیگر به کلید زیر گلدان هم بی اعتقاد شده ام

واژه ها را بیهوده تلف می کنم

دیگر اینجا پشت در

بی شکل شده ام

...

آخر وقت است

دیگر باید بروم

شاید فردا زود رسیدم

و با هویتی ناتمام در گذر از زندگی بی اتمام

با دستی پر هراس به بستر خوابی نیمه کاره رویم

شاید فردا دکان هوای حوصله ات باز بود

نه تو را دل ـ

دل کندنم نیست

شاید فردا ...

خدا نگهدار

 

پی نوشت ۱: غروب امروز متاسفانه وقتی وارد وبم شدم دیدم این نوشته که در چهارم دیماه ساعت هفده و چهل و پنج دقیقه نوشته بودم حذف شده؟!

توسط کدام خدایان نمی دونم  

اما بیشتر برای نظراتی که دوستان عزیز و گرامیم ((محبت کرده بودن و از راه دور و نزدیک  با تشریف فرمایی با اهدای تاج گل و آگهی و شرکت در مراسم )) تسلی بخش و بدرقه رفتن من شده بودن نگران شدم و هوای چشمام بارونی شد.

پی نوشت ۲:نمی دونم چی باید بگم .

+ ساعت: 19:59 | نويسنده: امیررضا  | 


پنجشنبه چهاردهم آذر 1387
عریانی لحظه ها
دیر وقت است خوابم نمی آید

مانده ام با بیداری سمج و نا آرامم چه کنم ؟

تنهاییم ورم کرده است

با سایه ام روی دیوار بازی می کنم

اما بازهم

حجم تنهاییم پر نمی شود

پاییز آرام و دزدانه درختان را عریان میکند

باران و مه از ابرها حلق آویزند

باد هم در این میان سر گردان است

و من در میان این همه حسرت

می خواهم با واژگان تنهاییم

تمام اندام تمنا را نگاه کنم.

عریانی لحظه هایم در این کوچه های دلتنگ زوزه می کشند

از خود می پرسم ؟

آیا این کوچه ها ی بی عابر از تنهایی مرده اند ...

..:

شفق ملحفه طلایی خورشید را به عریانی

 اندامت هدیه می دهد

و من از تشویش لبریز می شوم

زیبایی یک صورت بی لچک آبستن یک

هم آغوشی می شود388 by alexlayao

تا که به آغوشت می رسم

چشمانت گرگ و میش می شود

از بی سایگی خودم می ترسم

اما تو هستی

با لهجه ای غریب نقش بغض آلودت را زمزمه می کنم و شانه شانه رج می زنم

شب به خواهش عریانی هم که شده دل به دریا می زنم

..:

گفته بودم منجم خوبی نیستم

فردا دلت برای سیگار مارلبرو و ابسولوت میان دو هم آغوشی تنگ نشود.

..:

در ابتدا و انتهای هرزه گیهای دلت در این مشق آغاز و انتها عاقبت بخیر شدند.

گفتم بنشینم و چشمهایت را بنویسم

چون زیاد به آسمان نگاه میکنم

اما:

دیدم دستم   تنگ است.

+ ساعت: 10:16 | نويسنده: امیررضا  | 


چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387
!!!10
وقتی آفتاب را کشیدم

فردا آمد

حریق کوچکی بود

دیدار آفتاب و بی تابی دریا

...

می نشینم کنار پنجره

پشت به دنیا

و نظاره می کنم

پرواز را٬ سنگها بدرقه می کنند

انگار خطی بی تابی مرا ادامه می دهد

حالا بعد از آن همه آواز

من مانده ام

روز از کدام سمت طلوع می کند

+ ساعت: 7:45 | نويسنده: امیررضا  | 


چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387
MRS U.K HAPPY BIRTH DAY

پاییز برایم بی تو  باز  دلبری می کند 
و من زیر آسمان بی چتر خیسم
نگاهم به قاب عکس روی میز خیره مانده هنوز
در آن روزهای پسین یک لحظه مکث می کنم
...
لحظه ها را هضم میکنم
کسی در این شهر برایم پنجره ای باز نمی کند
من به دنبال یک کوچه بن بستم
تا بر خلاف پاییز
بی دعوت وارد نشوم
همه شوق من از پاییز و باران
تنهایی است که بی تو خط می زنم
این روزها حتی غروب هم
غربت تو را احساس می کند

 

چشمهایم باز بوی باران را گرفت 
بازوانم  حس آغوشت را گرفت

+ ساعت: 18:1 | نويسنده: امیررضا  | 


چهارشنبه پانزدهم آبان 1387
سایه
خانه ای با سقفی مقوایی

و با زیر بنایی آبرنگی

هر گز سایه بان خوبی نبود

در اوهام اوراق خیس دفترم

آنقدر اشکهایم را نوشتم

که چشمانم تمام شدند

شاید دیر شود

وقتی

تو بیایی و من ...

جای پای خاطره ای شده باشم

بخاطر رفتنت

هیچ کس مجازات نشد

جز سایه ای که به فضای پوچ دیوار محکوم شد

و تو چه میدانی که :

آن سایه من بودم

من از سایه بی آفتاب تر شده ام

+ ساعت: 18:24 | نويسنده: امیررضا  | 


چهارشنبه هشتم آبان 1387
دلتنگی

این روزها چقدر هوای حوصله ام ابریست

و هوای چشمانم بارانی

یک تلنگر ساده را با رعد مهیب اشتباه می گیرم

و سرو کارم به بغض می افتد.

گم که می شوم پیدایت می شود

این روزها  نه این شبها

حوالی خوابهایم خیس و بارانی است

با هر تکه ابری قطره بارانی می شوم

و بر احساس تنهایی هوار می شوم

این روزها اعتراف می کنم که دلم تنگ است

این روزها احساسم شده یک علامت سئوال؟!

این روزها دلم برای دریا تنگ می شود

با چشمان بسته به موجها سلام می دهم

و برای ماهیها دست تکان می دهم

...

اما این را تو بدان که :

در هنگام بوسه باران آسمان شب

*تنها ماندن*

نجابت یک نگاه سخت است

+ ساعت: 18:27 | نويسنده: امیررضا  | 


سه شنبه سی ام مهر 1387
!!!9
تو به اندازه شهرم زیبایی

وشهرم به اندازه تو

تلخ و غم انگیز

یکی تازه از روی قبرم عبور کرد

رودی از موسیقی
فرو می ریزد بر روی سنگ مزارم

اگر در این حیات مست و گنگ و نامفهوم
هنوز چیزی برای دیدن و لذت
چیزی برای مهر و ترحم
باقی مانده باشد
تصویر توست که به اندازه شهرم زیبایی

و شهرم به اندازه تو تلخ و غم انگیز

حالا دیگه برومی خوام

درهاي دنيام رو يواش يواش ببندم، آدماش رو با ملايمت بفرستم بيرون، صداها رو ميذارم توي يه صندوق و ميذارم زير سرم كلمه ها رو روي هم مي چينم تا سر فرصت برم سراغشون، نقاب رو هم ميذارم زير بالش … پنجره رو باز مي كنم … من موندم و دنياي خودم و خودم و سكوت


+ ساعت: 21:4 | نويسنده: امیررضا  | 


شنبه بیست و هفتم مهر 1387
پنجره ها
پنجره ها  وا میشن
پنجره ها  بسته میشن
پنجره ها  وابسته میشن!؟
...

+ ساعت: 21:32 | نويسنده: امیررضا  | 


چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387
!!!8
ساحل نشینی و دلتنگی ما در پاییز...سوای لذت شماست

قصه استیصال است پیش این آبی ممتد

برای ندیدنت... پاییز انتخاب بدی است
که برگ های خزان؛ تحمل تک قدم های یک عابر تنها را ندارند
و باد سرد آذر فقط با دست های توست... که گر می گیرد

یکنواختی کسل‌کننده ای در سرنوشت ما نهفته است.

از دلتنگی کلافه می‌شویم.

تقدیر ما در فراز و نشیب امید و دلتنگی جریان دارد.

+ ساعت: 19:9 | نويسنده: امیررضا  | 


چهارشنبه هفدهم مهر 1387
برای یک تبعیدی

چرا گریه کردم ؟!

دلم می خواست کسی می پرسید!

روی دیوارها

آدمهای عریان می کشم

و پنجره ها را می شکنم

شوریدگی هایم مدام تکثیر می شوند

شاید آرام خوابمان ببرد

حتی آن دورها

بی هیچ فکر و غلت زدن بیهوده

... 

+ ساعت: 22:7 | نويسنده: امیررضا  | 


چهارشنبه دهم مهر 1387
یاد تو
 

دیشب آن قدر باران بارید
که اگر بگویم یاد تو نبودم
باران  هم با من قهر می‌کند

 

آن قدر ازشیشه پنجره" کوچه راپاییدم
که اگر بگویم چشم انتظار تو نبودم
Yazdanian860215.gif

پنجره و کوچه هم با من قهر می کند

 

آن قدر دلتنگ خوابیدم
که اگر بگویم خواب تو را ندیدم
خوابت هم مرا ترک می‌گوید

 

به جرم نوشته های ناخوانده ها محکومم

که اگر قلم بدست بگیرم
ندانسته اشک هم برایم ناز می کند

+ ساعت: 2:26 | نويسنده: امیررضا  | 


دوشنبه هشتم مهر 1387
!!!7
ذره ذره دور می ریزم

لحظه هایی که می سازند روزی دیگر را

تکه تکه بی دریغ تباه می کنم ساعتها را

...

روزها از صفحه اول ساخته می شود

آنجا که ایستاده ای  خطها به هم نمی رسند

...بی ابرست روزی که تو می آیی

 

مهرتان پایدار

+ ساعت: 20:45 | نويسنده: امیررضا  | 


جمعه پنجم مهر 1387
سکوتم را ترجمه کردی اما ...
تقدیم به الهه آب

 

در ترجمان سکوتم

غریبه ام خواندی دراین وحشت سرای آشنایی

نه اینکه حرفی نداشته باشم

نه!!

که ملایمت نگاهت !!؟

اندیشه ام را به سکوتی ناگزیر کوج داد

واژه هایم تازه نمی شود

وقتی حتی!؟!

خدا وآسمانش تسلایم نمی دهند

پس بگذار :

سکوتم لبالب از تلخینه ادراک تهی باشد.

 

+ ساعت: 22:2 | نويسنده: امیررضا  | 


سه شنبه دوم مهر 1387
خدا را قرض می خواهم داری ؟؟!!
دیشب با جمله زیر تو وب یکی از دوستان گرانقدرم مواجه شدم که سخت تحت تاثیر قرار گرفتم

وبا اینکه به این زودیها نمیخواستم حوصله شما عزیان رو با نوشته ام سربیارم

اما چکار کنم که این جمله خیلی با معنا بود

اینجا کسی نیست که به من کمی خدا قرض دهد ؟

 کسی صدای مرا نمی شنود؟

 

صادقیه ...

تاکسی می ایسته و من سوار میشم
 مقصد نماشگاه کتاب

به نمايشگاه کتاب خوش آمديد .. لطفابا بستنی وارد نشوید  ... انگار مانتو فروشییه ... لطفا حجاب و شئونات اسلامی را دوست داشتید رعایت کنید نخواستید هم گشتهای ارشاد در انتظار شما دوستداران هنر و فرهیختگان می باشد پذیرایی همه روزه از ساعت ...


داخل نمايشگاه همهمه اي بود ؛ هر کس به دنبال کتابی یا  دلي .  تبليغات ،کتاب و دل ((منظور از دل همان دلبرکان زیبا روی که خداوند در بهشت برین وعده کرده بود در نمایشگاه کتاب به وفور یافت میشد از خدا خواستم به این چشمان پاک سوی بیشتری دهد تا از این همه نعمات الهی بهره کافی و وافی را ببرم )) موج می زد .


... ببخشيد خانم ! قيمت آن کتاب چند است ؟

خانوم هم که رنگ رژ لبهاش با عطرنفسهاشو سایه چشماش هوارا به گونه ای بهشتی کرده بود جواب داد:

کتاب تنهایی های خدا رو میگید ؟

-بله :

نداریم چاپش تموم شده و خریدار ندارد فقط جلدش را اینجا برای نمایش گذاشتیم

...  و انورتر ، کودکي بهانه مي گرفت وکتاب يک قلب آبپاش را مي خواست ..

که خيس از رنگ دروغ دل ها باشد ،

غرفه ها را يکي يکی پشت سر گذاشتم به غرفه ای رسیدم

داخل شدم ..

- ببخشيد آقا ! خاطرات بی تو مهتاب شبی باز زدیم شیشه شکستیم  را مي خواهم ، داريد ؟

- خير ، موجود نيست ؛

 آنشب هوا ابري بود را چطور. ..

نه خیر موجود نیست

- به آسمان نگاه کردم ، وهنوز ابري بود ..

- باز پرسيدم : خاطرات يک خنده پریدن از شب چهارشنبه سوري را چطور ، داريد ؟

- با غمي سرشار از بغض ، گفت :

- آنها را هم ، هما ن شب در آتش بي کسي از دست دادم ..

- همدردي کردم و گفتم :

- غرفه هاي ديگر کتاب تنها یی  های خدا را مي فروشند ..

- صحبتم را نيمه کاره قطع کرد و گفت :

- درآمد ، الان در جنس دروغ است نه تنهایی و وام گرفتن خدا از کسی ..

الان کتاب عاشقانه های میلان کوندرا با جین ایر یا وسوسه های تنهایی پابلو نروادا با شارلوت برونته در بورس است

- صحبتش را نيمه کاره قطع کردم و گفتم :

- بگذريم کتابی به من بده ، که برانگيزاندم ..

- از قفسه اي ، بسته اي درآورد و به من داد ؛


- گفتم : چند قيمت است ؟

- گفت :خداد تومن..

-در جعبه را  باز کردم و چیزی دیدم شبیه عتیقه

گفتم من خودم عتیقه هستم و جایم در موزه است

...

خندیدو گفت-پس چرا انقدر دير آمدي ؟



- اما در جعبه خدايي وجود نداشت ؛ اگر هم داشت ، دلي نداشت ؛ اگر هم داشت ، عاشقي نمي دانست ؛ اگر هم مي دانست ، خدايي نداشت که دست خواهش به طرفش دراز کند ..


- شايداگر زمان به عقب مي رفت ؛ هم غم ها ، اشک ها و بي خوابي هاي مرگ آور ، همه و همه از يادها مي رفت.

- با خود گفتم : چه توقع بي جايي .. حتي خداي من هم زبانم را نمي فهمد ، چه رسد به بنده اش ؟!

 منتظر نقد شما دوستان گرامی هستم

+ ساعت: 21:17 | نويسنده: امیررضا  | 


ما در هر لحظه از زندگی قصه ای کوتاه را می نویسیم
یا این قصه را بازی می کنیم
یا این قصه را تمام میکنیم
اما از خودمان نمی پرسیم
ما نویسنده ایم ؟
یا خواننده ایم؟


صفحه نخست
پست الکترونيک


نوشته هاي پيشين

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387


پيوندها

آفا


قالب از

www.TakTemp.Com

عسل ح - نازنين


 RSS