پیاده روهای خیس
سه شنبه چهارم بهمن 1390
!!
برای روزها می نویسم...روزهایی سرشار از بودن و نبودنها برای داستان هایی می نویسم که هیچ گاه نوشته نشدند برای شعرهایی که هیچ گاه نسرودم برای کسانی که هیچ وقت نبودند برای لحظه هایی که از یاد رفتند برای جملاتی که گفته نشدندبرای ثانیه هایی که نبوذند می نویسم برای رویاهایی که از دست رفتند،برای بهارهایی که نیامدند،می نویسم،برای کاغذهایی که پاره ، شدند،برای کتابهایی که خوانده نشدند،می نویسم،برای چشم هایی که ندیدم برای بسته هایی که هیچ گاه به مقصد نرسیدند برای راه هایی که طی نشدند برای فاصله هایی که از بین نرفتند برای انسانهایی که با هم نبودند برای احساساستی که بیان نشدند. برای منطق هایی که درست نبودند برای عشق هایی که منطقی نبودند برای منطق هایی که عاشقانه نبودند برای کسانی که بزرگ نشدند برای کودکانی که کودک ماندند برای کسانی که رفتند برای کسانی که بر نگشتندمی نویسم برای این کاغذی که تمام می شود .و دلتنگی هایی که بی پایانند درپناه خدا + ساعت: 9:58 | نويسنده: امیررضا |
شنبه سوم دی 1390
بس که زندگی نکردیم...
این خشکسالی کی به پایان می رسد می خواهم ولو شوم همین جا گوشهایم را به زمین بچسبانم و صدای پاهای هراسان را نشنوم ،خش خش برگهای دیوانه و بوی تندش حالم را خراب می کند .آیینه این روزها با سرنوشت من فاصله ای غریب دارد، تردید پشت پلکهامان توفانی شده است و سایه ها در خوابهامان هیبت عجیبی دارند.طعم ترس و شکست گلوهایمان را محاصره کرده و تجاوزهای طولانی خوابهایمان را کش دار کرده است ،دیگر سایه ها هم سراغ کسی از ما را نمی گیرد. از طلوع خواب آلوده خورشید که به جاده ها سایه می افکند و دلخوش به آن بودیم که سایه ای به راهمان همراه است ... از تنهایی گریزان بودیم و تنهایی تنها رفیقمان به هر دستی که دل میسپری ، غروب فرا میرسد و سایه را کوتاه و کوتاه تر میکند تا آنجا که شبانه هایمان را بازهم تقدیم تنهایی مینماییم ... در سکوت مبهم خویش سردرگم هستیم سرنوشت تقدیرمان را به گریستن رقم زده و اشک برایمان عادت گشته است در هر مسیری ... در هر وادی و پس کوچه ای ... از هر بابی که میرویم اسیر حاکمانی میگردیم که در قمار ادعای تردستی مینمایند باختن هایمان را ... اسارت هایمان را ... اشکهامان را همه به حساب تجربه میگمارند ... تجربه های نافرجامی که گاه چهره نفرت آمیز بشریت را پیش چشمان منفور تر می سازد... تا روزی که به کارمان نیاید آن همه تجربه پوشالی ... از خود گریزان گشته ایم و در پشت سایه ها پنهان ... آلوده بستر های ننگین حاکمان پیک به دست گشته و غرق در چرب زبانی حاکمان دل به دست شده ایم ... پس فرار آزاد راهی است که هر لحظه به راهمان میکشاند ... گاه با سفر گاه با خطر و گاه با گذر ... از رفتن ما هیچ کس غصه نخورد و با ماندنمان شادی به چهره هیچ کس و حتی در آسمان ستاره ای نداریم و محوم به حکم فراموشی از خاطر و یادها ... در قمار زندگی دستمان خالی و حکمی به آستین نداریم و انتقام درد اعتماد از حاکمان یار نماست . اگه از دیوار خونه چشممون جدا نمی شد یه درخت پیر انجیر همه چیز ما نمی شد بس که زندگی نکردیم وحشت از مردن نداریم ساعت و جلو کشیدن وقت غم خوردن نداریم برای اون یه وجب خاک همه دنیامون و دادیم ما برای بوی گندم خیلی چیزامون و دادیم هیچکی یادمون نداده خنده هم و ببینیم این فقط درد وطن نیست ما تو غربتم همینیم تو همه خاطره هامون حق دشمن مرده باده حتی راه دشمنی رو هیچکی یادمون نداده از عذاب این قبیله هممون از هم بریدیم حس همخونی نداریم چون قبیلمون رو دیدیم ما که تو زمزمه هامون هی به داد هم رسیدیم یکی یادمون بیاره کی به داد هم رسیدیم درپناه خدا + ساعت: 22:6 | نويسنده: امیررضا |
چهارشنبه نهم آذر 1390
بیر گون بیتجک بو حسرت
دایان ...یوکماسون سنی بو حسرت آمان...گویما الریم سوزوولا جانوم ...بیرگون بیتجک بو حسرت هر روز ساعتمان را با لبخند اطلسیها و دقایقمان را با اشتیاق آفتابگردانها تنظیم می کردیم ،عاشق نم باران بودیم و یادمان می رفت جیبهامان از دلتنگی پر شده اند ،یادمان می رفت شیشه خانه همسایه را شکسته و بغضمان را گریه کرده و طول و عرض اتاق را از ارتفاعش بالا رفته بودیم . اما این روزها میان ابرهای تیره و تار بساط خورشید فروشی پهن می کنیم و آسمان را با داشتن ستاره به حراج می گذاریم یادمان می رود دیشب در خواب عروسکهامان سارا انار داشت و دارا عاشق سارا بود. این روزها دیوارها به من تکیه میکنند ،کاغذهایم هی تندوتند پاره می شوند و جوهر خودکارم نفسهایش به شماره افتاده و... من هر روز اینجا فراموش می شوم و تمام خودم را از یاد می برم . لعنت به آیینه ها که هر شب "من "را به یاد "من" می آورند. بو کونول دفتریم دردی کدر یازدی فلک بو گریب طالعیم گور کی نلر یازدی فلک نیلییم من آخی سنسیز نیه اویلشممیشم من گوربتد گچر عمری هدر یازدی فلک درپناه خدا + ساعت: 21:35 | نويسنده: امیررضا |
سه شنبه یکم آذر 1390
...و خدایی که در این نزدیکی نبود!
خدایا هوای ابری این روزها، جانم را از اندوهی خیس انباشته است. دلتنگ آسمانی آفتابیم؛ با هیاهویی از پرنده و نور، خدایا کار پنجره ها، به دیوارهای بلند کشیده است و بارها از این شهر رها شده در دود و آهن، پرسیدهام و این هیاهوی خاموش را پاسخی برای نگاه جستوجوگرم نبوده است. خدایا سکوت خیابانها را در ردیف درختان سر در گم، تکرار می کنم و لحظه هایم بیهوده، تحلیل میروند. خدایا نگاه کن، چگونه آبی های دور را خیره ماندهایم؟همه در جستوجوی کوی تواند، ؛ بی آنکه از غصه زمستان، به تنگ آمده باشند،همه در غربت شب، خوابیدهاند، بیآنکه از صدای خروس سحری سراغ بگیرند.پهنای شهر را وجب به وجب، گام به گام، کاویدهام. از نردبانهای کوتاه و بلند مذاهب و مکتبها، ایسمها و فلسفهها، از همه عبور کردهام. رفتهام، فرو افتادهام، برخاستهام و خستهام اما به تو نرسیده ام... خدایا من در تمام هجاهای سنگین اندوه، خانه دارم و حرف حرف روزگارم، در چشمهای غم، اشک میشود و فرو میریزد.نذرهای یتیم، دعاهای گریباندریده و دستهای فرا رفته تا شانههای ملکوت، تا کجا ادامه دارند؟ این استغاثه ها، در معرض چشمان تو بیآبرو ماندهاند. امیدی به اجابت ندبههای ما نیست... نکند شبها و تاریکیهای بی روزنه، تنها نصیب این حوالی است؟ نکند آنجا که تو نشستهای، هیچ صدایی از دردها و ناله های پریده رنگ، به گوش نمیرسد؟ نکند ما بر باد فراموشی رفتهایم؟ خدایا ... درپناه خدا + ساعت: 22:34 | نويسنده: امیررضا |
یکشنبه پانزدهم آبان 1390
پر از ناگفته ها هستم ...!
تقدیم به آفا زندگي ما اين روزها قصه پر غصه اي از رنج جدايي ,عشق و عاشقي ,قصه دلدادگي و شعاعي از امتداد آن تا مرزهاي دلباختگي است ُ اما قصه دلدادگي ما امتدادي دائمي دارد و ما با همه وجود تن به اين دلدادگي سپرده ايم . به زیر سقف این خونه منم مثل تو مهمونم منم مثل تو می دونم تو این خونه نمی مونم. درپناه خدا + ساعت: 15:53 | نويسنده: امیررضا |
جمعه بیست و نهم مهر 1390
من نو را کجای این قصه گم کردم 6
این آخر شب میان دود سیگار و سکوت چه حالی دارد یک استکان چای در اجاقی سرد و ساکت ،غروب قشنگی است سلمالبخند بزن تمام سیبها را در چشم های شیشه ای من،می خواهم این کوچ ناتمام را با یک سلام تو به ثبت برسانم،آخر خودت می گفتی عکس یادگاری برای همین جور چیزهاست. سلما سلام ، توهم که نباشی خاطراتی رنگ و رو رفته هست تا مشق های هرشبه ام را خط خطی کند،آفتابی هست که مرا چکه چکه آب کند،باران کند،ببرد به سردی روزی که برادرم در باران رفت،چه سرد بود آن روز!چه داغ! آش نذری همسایه و پدرم که چشمهایش را در هق هق جانماز گریست تا استخوان پاره های برادرم بوی بهار بگیرد. درپناه خدا
+ ساعت: 9:45 | نويسنده: امیررضا |
جمعه هشتم مهر 1390
من تورا کجای این قصه گم کردم(5)
من از رفتن، تمنای رسیدن دارم ؟!کار پنجرهها، به دیوارهای بلند کشیده است. نشانههای آمدنت را بارها از این شهر رها شده در دود و آهن، پرسیدهام و این هیاهوی خاموش را پاسخی برای نگاه جستوجوگرم نبوده است. نیستی و من سکوت خیابانها را در ردیف درختان سر در گم، تکرار میشوم. نیستی و آدینههای منتظر، مرثیهخوان دوریت، در کوران لحظههایی بیهوده، تحلیل میروند. پهنای شهر را وجب به وجب، گام به گام، کاویدهام. از نردبانهای کوتاه و بلند مذاهب و مکتبها، ایسمها و فلسفهها، از همه عبور کردهام. رفتهام، فرو افتادهام، برخاستهام و خستهام.هیچ شادی لبریزی، راه لحظههایم را بلد نیست. من در تمام هجاهای سنگین اندوه، خانه دارم و حرف حرف روزگارم، در چشمهای غم، اشک میشود و فرو میریزد. این انتظار فرسوده، این صبر گیسو سپید، دیگر زمینگیر شده و کور سوی چشمانش را امیدی به امتداد نمانده است. تو کجایی؟ نکند شبها و تاریکیهای بیروزنه، تنها نصیب این حوالی است؟ نکند آنجا که تو نشستهای، هیچ صدایی از دردها و نالههای پریدهرنگ، به گوش نمیرسد؟ نکند من بر باد فراموشی رفتهام؟ نذرهای یتیم، دعاهای گریباندریده و دستهای فرا رفته تا شانههای ملکوت، تا کجا ادامه دارند؟ این استغاثهها، در معرض چشمان خداوندُ بیآبرو ماندهاند. امیدی به اجابت ندبههای من نیست. پنجرهها را دلخوش نیستم دیگر... تمام درختهای روبهرو، آشیان کلاغهای بدخبر را بر دوش دارند... کلاغان حسود قصههایی که امید دیدار بهار را در من انکار میکنند. کلاغان ننگ بر دوش که مزرعههای زمین را به یغما میبرند و بالهای سیاهشان، تاریکی روزگار را دامن میزند. پنجرهها را از تمام خانه برمیچینم، وقتی که هیچ افق دوردستی غبار مسافر را به تصویر نمیکشد.
درپناه خدا + ساعت: 19:44 | نويسنده: امیررضا |
شنبه دوم مهر 1390
من و تو پلاس
خواستم از نوستالوژی روزهای اول مهر و پاییز بنویسم دیدم دیگران زودتر دست بکار شدند و من چیز زیادی واسه گفتن ندارم به همین خاطر عزم و جزم کردیم تا گذری به روزهای گذشته و در کنار یاران قدیمی کمی با این دوستان و کلمان شوخی کنیم تا انبساط خاطری گشته و مقبول افتد. ما آذریهای مقیم مرکز عادتمونه وقتی کمی پولو پله میاد دستمون اولین کاری که میکنیم میریم عکاسی و یه عکس تمام قد از خودمون میندازیم تا مقابل درب ورودی منزلمون نصب بشه تا همه از این هیبت و شکوه لذت وافی و کافی ببرن ( حالا برای یکبار هم که شده خونه یکی از این افراد رفتین حتمن متوجه حرف من خواهید شد)این بود که رفتیم با کلی حشم وخدم و کبکبه ودبدبه تو یه عکاسخونه بالا شهریه عکسی انداختیم دلتون بسوزه خیلی باکلاس شدو ماهم مشعوف شدیم اما تا دوستانمون این عکس رو دیدند همه متفق القول شدن که این عکس به درد حجله می خوره که وقتی بنده گناهکار از این دنیای شما رخت بربستم و به دیار باقی شتافتم همه با حسرت و اندوه و محزون بیان کنار حجله بایستن و کلی زار بزنن و بگن عجب پسری بود خوش تیپ با کلاس چه همش خنده رو بود .... حالا چرا اینا رو گفتم دلیل داشت: از اونجایی که می خواستیم ازدواج کنیم و نشد و یه چند تا دوست خوب داشتیم که دیگه نیازی به دشمن نداریم،به ما یه پیشنهاد کردند که کاندید مجلس شورای اسلامی بشم و از این رسانه هم برای تبلیغاتم استفاده کنم.منم دیدم خوب عکس که دارم دوست ناباب هم که فراوون ذغال خوب هم که مهیا دشمن هم که تا دلتون بخواد پس دیگه اکراه چرا ...؟ این بود که بر آن شدیم بعد از تصمیم کذایی ازدواج به انتخابات فکر کنیم که هم دله دزدیهامون لا پوشنی بشه هم وجهه خرابمون رو درست کنیم هم با چند تا یعجوج ومعجوج عکس بندازیم تا جبران مافات کنیم. خلاصه کنم اول به فکر شعار انتخاباتیمون فکر کردیم به این نتیجه رسیدیم چون اینجانب چندین بار خواستگاری ،عازم خطه شهید پرور و حماسی گیلان و شهر مقدس رشت شدم و هر دفعه جواب رد از یه دختر شکم پرست شدم و آخرین بار به بنده گفت امیررضا من به تو حس خواهری دارم گفتیم شعار انتخاباتی این باشد.: همه مردم ایران بردار و خواهرند تا یادم نرفته یه دوست نازنین معلمی داشتیم که الان در پروهشگاه مشغول
به فعالیت می باشد و نمیداینم که چه می پژوهد روزی مارو خطاب قرار داد و
فرمودند که امیررضا تو زیادی حرف می زنی و خیلی از خودت تعریف میکنی ما هم
دیدیم حالا چه بهتر مگر کور از خدا چه می خواهد دوچشم بینا حالا که ما این
نطق و افاضات را داریم چرا کاندیدنماینده مجلس نشویم مگر جز این است که
حرفهای خوب می زنند و هی را به راه عمل میکنند به گفته هایشان ما هم یکی
مثل خودشان .ناگفته نماند این دوست عزیز و گرامی ما از انقلاب نارنجی خیلی
خوشش آمده بود و هی در مورد این انقلاب با من بحث میکرد و مخ مرا شستشو
میکرد . میگفت امیررضا تو میتونی و اگه کمی به حرفهایش گوش می دادم الان
مادرم بی امیررضا شده بود آخر یکی نبود به او بگوید تو خودت مگر ....
استغفرالله اما از جنبه فعالیتهای سیاسی که به مسئله انتخابات نگاه میکنم بنده نه
در زمان منحوس پهلوی و نه در زمان جمهوری اسلامی در هیچ زندانی نبوده و
خداروشکر سوءسابقه ندارم و هیچ آثار شکنجه ای بر روی بدنم هویدا نیست.پس نتیجه میگیریم برای انتخابات حسن سابقه هم دارم اما یک دوستی در آنسوی مرزها دارم که با عوامل دشمن روی هم ریخته و چندی است نوشته های بنده را در مجلات نیوزویک/نیویورک تایمز /آساهی شیمبون/لفیگارو /و گازتا دلااسپرت بنام خودش چاپ میکند و از بیگانگان پول دریافت میکندآخر یکی نیست به این دوست نازنین بگوید آخه چارا چارا ؟؟ خوب این هم یکی از دلایلی بود که مارو بر کاندیداتوری انتخابات مشتاق کرد ناگغته نماند دیروز همین عامل بیگانه برای خودشیرینی ترتیبی داده بود تا با یک تلفزیون محلی از کشور دوست و بردار و همیشه قحطی زده سومالی مصاحبه ای داشته باشم در زیر قسمتی از این متن را برایتان بازگومیکنم. خبرنگار :بفرمایید خودتون رو معرفی کنید؟ امیررضا:بسم الله رحمن رحیم بنام خدا هستم 6 ساله فوتبال دستی بازی میکنم مشفقم در این راه مادربزرگم بود. درپناه خدا + ساعت: 7:50 | نويسنده: امیررضا |
شنبه بیست و نهم مرداد 1390
این روزها چقدر ناخوانا شده اند؟
باید هزار توی جاده چالوس را سبز خواب دیده باشی که بدانی آدمها....حتی آدمهایی که از سر بالایی های زندگی همیشه دنده سنگین حرکت می کنند ....گاه گاهی نفس هاشان به دست انداز می افتد از تهاجم ترن ها و تونل ها ...می روند و نمی رسند....می رویم و نمی رسیم....می روی و نمی رسی به نقطه چین چشمهایی که تنها چهار صندلی با تو فاصله دارد. این روزها کمتر کسی می تواند به آینه های روبرو اعتماد کند. شاید گاهی لازم باشد سری به عقب برگردانی و .... اما همیشه" آینه " ای هست...همیشه چشمهایت حقیقت دارد. درپناه خدا + ساعت: 22:37 | نويسنده: امیررضا |
دوشنبه هفدهم مرداد 1390
ما تقاص چی رو میدیم
نمي دانم چرا امشب واژه هايم خيس شده اند مثل آسماني كه امشب مي بارد.... و اينك باران بر لبه پنجره احساسم مي نشيند،عجب بخاری گرفته پنجره! " صورتم توی قاب خیس شده ، انگار دارم گریه می کنم ... ضربه های باران پریشانی لحظه هایم را موزون می کنند و من که ناچارم خود را به رویای خیس شدن زیر باران و یک لیوان چای گرم پشت شیشه های خیس این پنجره ها مهمان کنم، چایی را که هورت میکشم طعم دهانم عوض میشود، تلخ! وباز هم تلخ ... و پنجره های باز روبرو درون قاب چشمان جا می گیرد. دیگر برای پرسه زدن ها باران غریبه است و قاب پنجره این همدم شبانه هم ،اینجا غریبه است باچشم های مضطرب مردمان شهر و این لحظه های خیس تماشای یک غریبه درخیابان است . پشت پنجره ها به تماشای کلاغ و درخت و گنجشک می نشینم .... مردمانی که تمام امیدشان ابر های بارانی است .حالا بی دلیل و بی سرانجام ، گم شده بین صدای محزون گامهای عقربه های زمانی که سر رفتن ،ندارد.حالا هی دلم می گیرد از این روزها ، از این شبها از این قاب خالی مانده و از تداوم این مرگ تدریجی .در حاشیه این روزهای بی سرنوشت ، در آمدو شد معطل و سر گردان عقربه های بی سرانجام ساعت دیواری و در چشمان زل زده مردی که شباهت ناچیزی به آینده من دارد و در آینه خیره خیره به گذشته بی اعتبار خود می نگرد ، در صفحات ورق نخورده تقویم روی میز که آینده را به چالش کشیده است و در تمام مظاهر زندگی متوقف مانده این خانه فرو مانده در آوارهای من ، منی که شاید سالها پیش از فرا رسیدن لحظه مرگ خود مرده ام و حالا گاهی تنها از روی بی حوصلگی یا ناچاری نفس می کشم و شاید هم نمی کشم . سالهاست که اتفاقی نیفتاده است و اینها تنها بهانه ای بود که بگویم هنوز زنده ام . شبانه هایم در پرسه های بی پایان این کوچه ها از دست می رود و هی حزن صدای چاوشی و اشکهای بی ثمر و یاد آوری روزهای گذشته ، خاطره بوسه های پنهانی در انزوای مشکوک کوچه های خلوت . دنيا چه کوچک شده ! و من چه بزرگ و جاده ها چه طولانی درپناه خدا + ساعت: 20:48 | نويسنده: امیررضا |
جمعه بیست و چهارم تیر 1390
همین عادت با تو بودن یه روز ....
غروب قشنگی است ....لبخند بزن تمام سیبها را در چشم های شیشه ای من... می خواهم این کوچ ناتمام را با یک سلام تو به ثبت برسانم....آخر خودت می گفتی عکس یادگاری برای همین جور چیزهاست سلام ، من هم که نباشم خاطراتی رنگ و رو رفته هست تا مشق های هرشبه ام را خط خطی کنید....آفتابی هست که مرا چکه چکه آب کند...باران کند....ببرد به سردی روزی که پدرم در باران رفت....چه سرد بود آن روز!....چه داغ! و مادرم که چشمهایش را در هق هق جانماز گریست . چشمهایت را ببند .... این روزها سیاه نامه تر از آنند که بتوانی از این ظلمات سرد به آب بازی های حیاط خانه برگردی : به حوض...به شمعدانی ایوان...به خواب قرمز ماهی ها چقدرشیرین بود آن روز و شیرین تر طعم لبانت در تبسم گیلاس....و طعم سیب... طعم کیک... فردا قاصدی خواهد آمد و مرا با این نشان که نه اناری دردل دارم و نه سیبی در دست ... در دستهای مضطرب از شادیت مچاله خواهد کرد...چه حالی دارد آن روز...چه حالی دارد آنروز باران....باید ساده بنشینی و سلامم کنی.... چشم ببندی و از شیشه های شکسته شهر به کیک...به شیرینی...به حلواپزان خانه مادر بزرگ برگردی. چشمهایت را ببند ، بشمار با من تمام روز های رفته را. می خواهم در این واژه های معکوس بشکن بشکنی راه بیندازم. بشمار بشمار بشمار: شیشه ، پنجره ، چهاره راه ، سکه ، دود ، کیک حالا آرام چشم باز کن ، آرام تا نپرد از چشمهایت این پرنده رویا. ما کچای خواب زمینیم. چقدر چشمهامان برق می زنند... باورت می شود حالا بیست و چند سال از حالا دور شده ایم، بیست و چند بهار...بیست و چند دیوار. انگار ما به اول آب...بابا... رسیده ایم. سه صفحه آن طرف تر بلدیم تمام کلمات را بخش کنیم: نان را....سیب را....و دستهای خالی بابا را. من تا دوازده می توانم بشمارم...مثل مادرم که تا چشم می بندد و سر بر بالش یاد پدر می گذارد ...دوازده سلام نورانی...دوازده خورشید بر لبانش نقش می بندد.گمشده ای دارد این زن که توی جوشن کبیر و صغیر دنبالش می گردد.چشم می بندد و هزار بار لبانش گل می کند. اما من...من که تا دوازده نمی توانم بشمارم چطور به هفت سالگی تو رسیده ام؟... به هفت سالگی خودم... خدا... دریا بوی پیراهن قاصدک می آید....صدای جیرجیرکها را می شنوی؟ چشم بگیر می خواهم بروم در آخرین پنج دری ایوان مهتاب پنهان شوم. فوت کن تمام شمع ها را در نگاه خاموش من تا تنها کیک بماند: کیک، دود ، سیب ، چاه ، پنجره و شیشه های شکسته ای که هفت هشت سالگی من و دریا .... نه....نه... قبول نیست... قبول نیست تو مرا می بینی...تو...مرا می بینی با آنکه دستهای فاصله نمی خواهند تو مرا می بینی از پشت میله های نجیبی که چشم هایت را به کدامین گناه زندانی کرده اند مرا می بینی ............. و اینگونه هرشب تمام باورهایم باشک بازی می کنند . من تو را برای یک لحظه با آفتاب اشتباه می گیرم و تو در خواب من چکه چکه ستاره ها را می شماری.... من و تو در خاطرات نیلوفری مان گم می شویم. این بار تو می روی و من چشم می گیرم : یک دو سه چاه پنجره و شیشه های شکسته ای که هفت هشت سالگی من و دریا و تیرکمان سیمی مان را به نظاره نشسته اند. من و تو گم شده ایم عزیز! کسی پیدایمان نخواهد کرد شب مانده است و من و زنجره هایی که مغز استخوان آدم را سیاه سوت می کشند.قطار که بیاید ، مسافری غریب بر شانه های فروریخته ام خواهد آویخت عطر گل های وحشی را...و تو که از سر زمین روسری های آبی تنها آسمان را می شناسی اسپند خواهی سوخت خورشید را در گلاب افشان آبگینه و قرآن حالا چه فرق می کند چشم های تو آبی باشد یا کبود...قطار که بیاید زمین آخرین باران دیرسالش را خواهد بارید و رنگین کمان دستهایی خیس آوازه نام تو را بر سطر های افق ترسیم خواهد کرد. ما به اول زمین خواهیم رسید و خدا شش روز تمام وقت دارد تا تو را از درنگ گل های ریحان بیافریند...تو بر کرانه های بهشت خواهی ایستاد بی خبر از مردگانی که در کمینت نشسته اند ابلیس وار: مردانی بی خاطره...مردانی بی هویت ...مردان بی شناسنامه ای که عصمت آفتاب را بلغور می کنند...مردان له شده ای که خدا را در چرت های بعد از نمازشان خرناس می کشند. گیرم بادبادک های سیاه....بادبادک های سفید عصمت آفتاب را لکه دار کرده اند...اما این هم که نمی شود دست روی دست گذاشت و باران را استغاثه کرد....غریبه ای برایت دست تکان می دهد..بالاتر از همه دست ها....حالا چه فرق می کند آسمان آبی باشد یا کبود...قطار خواهد رسید حتی اگر دروازه های آسمان بسته باشد. قطار که بیاید روزهای سیاه سیاست رنگ خواهد باخت... و شمعدانی های پاشویه خواب بلورین ماهی ها را به هفت سین ساده ساحل خواهد ریخت. یه وقتایی انقد حالم بده که می پرسم از هر کسی حالتو
یه روزایی حس میکنم پشت من همه شهر می گرده دنبال تو درپناه خدا + ساعت: 10:2 | نويسنده: امیررضا |
سه شنبه هفتم تیر 1390
بعضی آدما؟!
زندگی من عجیب تر از اونی بود که فکرش رو می کردم .زندگی من اصلن ساحل آرامش نداشت و با سهمگین ترین دریاها و سخت ترین موجها همراه بود.کم سن و سال تر که بودم وقتی کتابی می خوندم خودم رو جای قهرمان قصه فرض میکردم برام خیلی جالب و عجیب بود و به قدرت تخیل و افسانه نویسی داستانها رشک می بردم.اون روزا آدما خیلی کم با هم تفاوت داشتند اگه اختلافی هم بود بسادگی میشد ازش چشم پوشی کرد.کم کم که بزرگتر شدم و زندگی رو بهتر شناختم متوجه شدم آدما هر کدومشون دارای یه شکل و رنگ خاصی هستند و هرکدوم مرام و عقیده خودشون رو دارند.بعد از این بود که خواستم آدما رو بهتر بشناسم ... کتابی رو بعد از سالها مرور کردم دیدم نوشته : آدما بعضیاشون جلد زرکوب دارند بعضی جلد ضخیم وبعضی جلد نازکُ بعضی از آدما کاغذشون کاهیه بعضی سفید ُبعضی از آدما باید ویراستاری بشن اما بعضیا نه ... بعضی آدما ترجمه شده اند و بعضیا تجدید چاپ میشن.بعضیا کپی برابر اصل آدمای دیگن.بعضی آدما با صفحات سیاه وسفید چاپ میشن و بعضی دیگه با صفحات رنگی ... بعضی آدما قیمت روی جلد دارن بعضی آدما بارکد دارن و ُبعضی از آدما با چند درصد تخفیف فروخته میشن وبعضی از آدما پس از فروش پس گرفته نمیشن... بعضی از آدما رو باید جلد گرفت تا نواقصشون پنهان بمونه و بعضی آدما رو میشه تو جیب گذاشت و مثل پول خرد خرج کرد...بعضی آدما مثل نمایشنامه هستن و تو چند پرده نوشته میشن و بعضی آدما مثل جدول و سرگرمی عمل میکنند و بعضی آدما معلومات عمومی خوبی هستندُ بعضی هم خط خوردگی دارن ُ بعضی دیگه غلط املایی ... از روی بعضی آدما میشه مشق نوشت و از روی بعضی آدما فقط باید جریمه نوشتُ بعضی آدما رو میشه چند بار خوند تا معنی اونا رو فهمید و بعضی آدما رو باید نخونده دور انداخت بعضی آدما مخصوص کوچیکتران وبعضی از آدما مخصوص بزرگترا ... حالاکاش بدونیم خودمون از کدوم گروهیم ... درپناه خدا + ساعت: 15:11 | نويسنده: امیررضا |
یکشنبه پانزدهم خرداد 1390
خیلی دور خیلی نزدیک ؟
بیشتر اوقات گذاشتن اون نقطه خاص ته جمله از همه جمله سخت تره….جمله رو نوشتی اما مدت زیادی آواره میمونی ته جمله…جرات پریدن سر سطر رو نداری…محو جمله ای….اما میدونی باید نقطه رو بذاری چون در هر صورت جمله تموم شدست….این ماه ها زندگی من شده همین…لنگ یه نقطم که نمیذارمش ته این جمله تموم شده… حکما باید کمترین انرژی رو بگیره این نقطه لعنتی…..اما این همه ماه من کل انرژیم فدای این یه نقطه سر خط شده….کاش آدم هیچ وقت ته این جمله های تموم شده حروم نشه….طوری حروم نشه که ندونه چطوری خط بعد رو شروع کنه….به جایی رسیدم که حتی اگه نقطه رو بذارم ته جمله نمیدونم سطر بعد باید چی بنویسم ….انگار باید ادامه داستان خالی بمونه
درپناه خدا + ساعت: 20:55 | نويسنده: امیررضا |
جمعه دوم اردیبهشت 1390
پاییز زودرس
مدیریت بلاگفا این روزها سر ناسازگاری گذاشته و قالب وبلاگم را به جرم تبلیغات مصادره کرده است.حالا اگر هم بخواهم بنویسم که دیگر حس و حالی نمی ماند. اما برای یکی از دوستان آدرس جدیدم را گذاشته بودم اما چون در یک عملیات انتحاری دست به حذف دست نوشته های زیبا و هم چنین عکسهای بی مثالش زد این مطلب را که قرار بود در آدرس جدید نوشته شود اینجا می نویسم. از تبریکات صمیمانه سال نوتون شرمنده شدم اما خوب شکستگی دست و اتفاقات ناگوار روز اول سال نو و به طبع حاشیه هاش اجازه حضور پررنگ رو در نوشته هاتون از من سلب کرد. این روزها مدام برای بارش باران دلتنگی میکنم. سکوت اتاق را تیک تاک ساعت روی دیوار می شکند و دوباره در باور من نمی گنجد که ساعتهای گذشته بازگشتی نخواهند داشت. یک کاغذ تا نخورده و یک مداد تراشیده این روزها همدم تنهاییم شده و چند خط که کسی را مجال خواندنش نیست. و همین که پلکهایمان را بهم زدیم و چشمانمان را مالیدیم سال گذشته هم خاطره شد یک سال از عمرمان کم شد و یک سال به عمر درگذشتگانمان اضافه شدو ما ماندیم و یک تقویم کهنه که در برخی از روزهایش خاطره ای نوشتیم که به یقین غیر قابل برگشت خواهد بود.و در برخی از روزهایش خاطره شدیم... ازسبزی و زردی و قرمزی و بالا و پایین روزگار گذشتیم و ما ماندیم و یادش بخیرها و هر سال دریغ از پارسال و... به این فکر میکنم که پدر از بس در این چند سال مرده است خسته شده است و مادر گریه هایش هنوز تمامی ندارد و... ما آدمها در عصر حاضر شده ایم دیروزهای نوستالوژی ،آدمهای سیاه و سفید عکسها را دوست داریم ، ماهم که یاد آوری نکنیم روزگار به یادمان می آورد.اگر بخشش آسمان نباشد باغچه و گلدانهای شمعدانیمان خشک می شودو ما ناگزیر از این گریزهای امروزیم. کلمه هایی که می نویسیم دیگر به ناز و کرشمه قلم گذشتگان نیست سبزه هایی که سبز میکنیم تخم مرغهایی که رنگ میکنیم ماهی گلی تنگ بلور همه شبیه سازیند برای ما ، راستی خانومها آقایون شما امسال کدامتان 2 هفته مانده به عید گندم و عدس را سبز کردید راستی سمنو پزان هم داشتید راستی سال قبل چند نفر از شما شب چهارشنبه سوری از روی آتش پریدید یا از ترس بمباران و انفجارهای مهیب اصلا پا در کوچه نگذاشتید یادتان است مراسم قاشق زنی رفتن پسر همسایه درب خانه دختر مورد علاقه اش و گرفتن آجیل و شیرینی ... یادش بخیر چه صفایی داشت، قدیمیهای ما همین نزدیک است کافی است پلی به گذشته بزنیم. بوی عیدی بوی سیب فرهاد از توی رادیو ترانزیستوری پدر بزرگ هنوز به گوش می رسد چه شوری چه شوقی چقدر منتظر اسکناسهای سبز لای قرآن مادر بزرگ بودیم چقدر لباسهای خوشگل چقدر آجیل و چقدر تکلیف شب عیدو... این روزها چقدر این حاجی فیروزها عوض شده اند دیگر از حاجی فیروزم و سالی یه روزم لباس قرمز و کلاه بوقی و صورت سیاه و دایره زنگی خبری نیست بجاش پر شده از ترانه های امروزی ... سال نود هم آمد حالا باید نشست و دید امسال آبستن چه حوادثی خواهد بود نمی دانم کجا این مطلب را خواندم که لحظات مرگ تمام زندگی انسان مانند یک فیلم کوتاه با سرعت از ذهنش می گذرد با این حساب لحظه تحویل سال برای من از مدتها پیش مانند لحظه مرگ بوده است سالهاست که عادت کرده ام حوالی شلیک توپ تحویل سال زندگیم را مثل فیلمی کوتاه مرور کنم اما قسمت حزن انگیز ماجرا این است که هر سال بخش های کمتری از ابتدای این فیلم را به یاد می آورم انگار که مانند کارتونهای قدیمی این فیلم هم در حال پاره شدن است حالا دیگر تصاویری گنگ و درهم و برهم از گذشته را به یاد می آورم. فکر اینکه کسی شاید خاطره ای فراموش شده از من را به یاد بیاورد وسوسه ام میکند اما چه کسی این خاطرات و گذشته را ازمن دزدیده است آن وقت است که به ذهنم میگذرد وقتی آنها کنارم نباشند مرور خاطره ها چه لطفی دارد. به یاد ایام قدیم با یکی از دوستان تماس گرفتم گفتم شاید هنوز در گوشه ای از خاطرش جایی خشکانده باشم چند کلامی با هم صحبت کردیم هر چه از گذشته یادمان آمد را مرور کردیم خندیدیم و متاثر شدیم باز خندیدیم و آنقدر از گذشته گفتیم که دیگر چیزی یادمان نیامد.و آن وقت که پل زدیم تا حال و از احوالات امروزمان گفتیم از احوالاتش پرسیدم گفت بیمار است و مشغول شیمی درمانی ... گلایه نکرد چرا برای مدتی طولانی از احوالش نپرسیده ام و در همه روزهای سختی که نیاز به یک همراه داشت کنارش نبوده ام فقط گفت : بیشتر تماس بگیر دلم برایت تنگ شده بود وقتی خواستم گوشی را بگذارم باز تکرار کرد با من در تماس باش می خواست مطمئن شود تا بهبودی کامل ترکش نمی کنم ...!؟؟؟ درپناه خدا + ساعت: 10:37 | نويسنده: امیررضا |
یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389
..
خدمت عزیزان گل و دوست داشتنیم : چون تازه دیروز گچ دستم رو بعلت شکستگی باز کردم امکان پاسخگویی به تک تک شما در وب نوشته هایتان را ندارم.امیدوارم کوتاهی من و به بزرگواری خودتون ببخشید از تبریکات و آروزهای صمیمانتون برای خودم بی نهایت سپاسگزارم.
نوروز : ماهي و تنگ بلور سکه و سبزه و آب نرگس و جام شراب باز هم شادي عيد آرزوهاي سپيد باز ليلاي بهار باز مجنوني بيد باز هم رنگين کمان باز باران…
درپناه خدا + ساعت: 10:40 | نويسنده: امیررضا |
دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389
هنوز خیره ام به کاغذهایی که سپید و گنگ در پشت پنجره ای بسته جا گذاشته ام... درپناه خدا و خدانگهدار + ساعت: 20:33 | نويسنده: امیررضا | |
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
اسفند 1389
بهمن 1389